در گفتوگو با مادر مدافع حرم شهيد مهدي عزيزي:
فدايي زينب را به مادرش زهرا هديه كردم

شهدا خيلي زرنگ بودندكه جانشان را با خدا معامله كردند و در اين معامله برد با آنها بود.
پایگاه خبری تحلیلی «پارس»- صغري خيلفرهنگ- مقاومت مرداني در قامت عباسهاي بينام و نشاني كه آنها را با نام مدافعان حرم ميشناسيم و اين سوتر مقاومت مادراني كه در نبود عباسهايشان صبر را برايت معنا ميكنند... مدافعان حرم رفتند تا بگويند: «كلنا عباسك يا زينب». روايتمان امروز، اگرچه تلخ اما به رشادت شيران سرزمينمان بازميگردد و به خود ميباليم. حكايت شهادتشان به ما ميفهماند كه شهادت را جز شهيد نميشناسد. آنچه در پي ميآيد حاصل همكلامي ما با شمسي عزيزي مادر شهيد مدافع حرم مهدي عزيزي و همين طور زهرا عزيزي خواهر شهيد و جواد حسينزاده دوست شهيد است.
جواد حسينزاده، دوست مهدي عزيزي در گفت وگو با ما از خاطرات همراهي با شهيد ميگويد: اگر بخواهم از بهترين مشخصه دوستم مهدي بگويم بايد به حقطلبي او و دفاع از مظلوم اشاره كنم. مهدي همواره ميگفت شهدا زندهاند و به اين حرف اعتقاد قلبي داشت. ما اين را در رفتار و عمل مهدي به عينه مشاهده ميكرديم. براي همين هميشه به رفتار وكردارش توجه داشت، چون خود را در محضر خدا و شهدا ميديد. هر زمان از كنار عكس شهيدي رد ميشديم، سلام ميداد. يك بار از كنار عكس شهيد ابراهيم هادي عبور كرديم. مهدي سلام كرد. باتعجب به مهدي گفتم: «مهديجان حمدي بخوان، صلواتي بفرست، چرا سلام ميكني؟ در جوابم گفت: «ابراهيم زنده است و داره ما رو ميبينه.... »
بعد از شهادتش تازه متوجه شدم كه معناي حرفهاي مهدي چه بود. من او را بعد از شهادتش شناختم...
مهدي خيلي كارهايش با حساب و كتاب بود. قبل از رفتن كارت عابر بانكش را داد و به من سفارش كرد حسابهاي ماندهاش را بپردازم. دو روز قبل از شهادتش هم تماس گرفت تا بررسي كند كارها را انجام دادهام يا نه!....
همه قشري مهدي را دوست داشتند. هر كسي با هر منش و رفتاري اگر با او ارتباط برقرار ميكرد، با او رفيق ميشد. مهدي ميگفت كه شايد اين رفتار و اين اخلاق من تأثير خودش را بگذارد و از راه اشتباهي كه انتخاب كردهاند برگردند. مهدي در عمل جذب حداكثري داشت.
عكسي براي شهادت
دوست شهيد در ادامه ميگويد: مهدي زياد اهل عكس و فيلم و... نبود. هر چه امروز عكس از اين شهيد عزيز ميبينيد، كار دوستانش است. يك عكس مربوط به عيد سال 1392يعني چند ماه قبل از شهادتش دارد. رفته بوديم پادگان دوكوهه در جنوب كشور، يكي از بچهها كه به او ميگفتند حاج همت، چهرهاش خيلي شبيه شهيد همت بود. در حال كندن زمين بود تا براي حمام دو كوهه لولهگذاري كند.
من گوشهاي نشستم اما مهدي رفت كلنگ را برداشت و شروع كرد به كندن زمين. با تمام وجود ضربه ميزد. من هم ميخنديدم و ميگفتم مهدي چرا اين طوري ضربه ميزني؟ ميخواست كار هر چه زودتر تمام شود. كمي بعد خسته شد. نشست تا خستگياش را دركند. به محض اينكه نشست من هم عكسي را از مهدي انداختم. عكس هم ماند تا زمان شهادتش...
مهدي هم كربلايي شد...
حسينزاده در خصوص خبر شهادت شهيد عزيزي ميگويد: خبر شهادت مهدي را هم از طريق يكي از دوستانمان در روز قدس مطلع شدم. تماس گرفت و گفت: «مهدي هم كربلايي شد». مهدي در 11مرداد 1392، در حومه روستاي حلب سوريه به شهادت رسيد. او به همراه گروهي كه براي شناسايي شهر رفته بودند، به كمين تروريستهاي داعش برخوردند و به شهادت رسيدند.
شهيد مهدي نورروزي در حاشيه كتابش نوشته بود: ميكشي مرا حسين (ع)...
برات شهادت در دستان حسين(ع)
خواهر شهيد، زهرا عزيزي در ادامه از برادر شهيدش برايمان روايت ميكند: اين روزها از مهدي گفتن خيلي برايم سخت شده است. اگر چه از من كوچكتر بود، اما الان بزرگ ما است. تمام شهدا در مقطعي از زندگي به اين موضوع رسيدهاند كه برات شهادتشان در دستان مبارك ابا عبدالله الحسين (ع) است. مهدي هم همين طور كاري كرده بود كه امام حسين (ع) هم او را خريد. اينها را ميتوانم از يادداشتها و نكتههايي كه داداش مهدي در گوشه و كنار كتابهايش نوشته وبه يادگار مانده است، بفهمم.
ميكشي مرا حسين (ع)... ميكشي مرا حسين (ع )... به كرات در حاشيه آخرين كتابي كه مطالعه ميكرد، نوشته شده است.
خريدار شهدا يكي بوده است. تمام تلاش و مجاهدتهايشان را هم انجام دادهاند تا به شهادت رسيدند. شهدا ميدانستند كه نامهشان را بايد پيش چه كسي ببرند. آنها راهش را خوب ميدانستند. در نهايت خدا هم به مهدي بال براي پرواز داد.
كنار يكي از كتابهايش نوشته است:
قصه حور و بهشت و غصه دوزخ يكي است/ پرده برداريد اين دل آرزومند است
شهدا خيلي زرنگ بودندكه جانشان را با خدا معامله كردند و در اين معامله برد با آنها بود.
18 تير 92 ، آخرين ديدار
خواهر شهيد ادامه ميدهد: مرور خاطرات برادرم حال و هوايي خاصي برايم دارد. آخرين ديدار من و مهدي 18 تير ماه 1392 بود. روز آخري كه ميخواست برود كنارش نشستم وبه مهدي گفتم ميشه نري داداش؟! گفت: نه! دير هم شده! بايد برم. همان موقع بود كه پيامك پيشواز ماه مبارك رمضان، برايش آمد پيام را براي من فرستاد و موبايلش را خاموش كرد. موقع خداحافظي از پلهها، برگشت و انگشترش كه روي آن نوشته شده بود: يا حسين بن علي ادركني را بوسيد و به من داد... .
روايت شمسي عزيزي مادر مهدي از فرزند شهيدش
متولد 1337هستم. مادر سه فرزند به نامهاي زهرا، مهدي و مجيد. من يكي از دلايل عاقبت بخيري مهدي را همان رزق حلالي ميدانم كه همسرم همواره به آن تأكيد داشت. پدر مهدي نظامي بود و همواره در ميادين نبرد حاضر بود. آمدن مهدي تحولات زيادي در زندگي ما ايجاد كرد. مهدي بركت خانه عزيزيها شده بود. گذشته را كه مرور ميكنم از همان زمان بارداري تا شهادتش متوجه روحيات خاص مهدي ميشوم. دخترم هميشه سر به سرم ميگذاشت و ميگفت مامان تركها پسردوست هستند. به خاطر آن است كه مهدي را آنقدر دوست داري؟! هيچگاه نتوانستم مهدي را يك دل سير نگاه كنم.
معلم اخلاق بود....
از همان كلاس اول با قرآن مأنوس شد. از مخاطبين مشتاق درسهايي از قرآن آقاي قرائتي بود. در كلاسهاي قرآن شركت داشت. من كه شروع به خواندن قرآن ميكردم او هم در كنار من معناي فارسي قرآن را زمزمه ميكرد. هميشه ميگفت: مامان قرآن را با معني بخوان. خيلي با مسجد عجين شده بود. صبحهاي زود با مادربزرگش به مسجد ميرفت، مكبر بود. در خانه هم تمرين ميكرد. از خانه تا پايگاه بسيجي كه ميرفت فاصله زياد بود اما او همه پنجشنبه و جمعهاش را در بسيج ميگذراند.
خيلي به مسائل و احكام توجه ويژهاي نشان ميداد. مهدي معلم من شده بود كلاس سوم بود كه من دو جفت كفش گرفته بودم. براي خودم و خواهرش. از من پرسيد مادر جان اين كفشها را ميخواهيد در بيرون از خانه استفاده كنيد؟ گفتم چطور مگه؟! گفت: مامان اينها را بيرون نپوشيد! چيزي كه قشنگي به پا ميدهد، باعث جلب توجه ميشود و حرام است.
عاشق امام خامنهاي بود
درس مهدي خيلي خوب بود. دبيرستانش را در مدرسه قدملي در بريانك خواند. به او گفتم بايد تجربي بخواني. گفت: «من رشته تجربي دوست ندارم. ميخواهم به سپاه بروم. اما اگر شما دوست داريد من تجربي ميخوانم». ديپلمش را گرفت در دانشگاه افسري شركت كرد و قبول شد. زمان شهادتش هم دانشجوي علوم سياسي بود. خيلي ولايتي بود. عاشق امام خامنهاي بود. گوش به فرمان آقا بود.
ما عزادار حسينيم
هيچگاه از مال دنيا براي خودش چيزي نخواست. ميگفتم تو آينده نميخواهي؟ همه را نبخش، ميگفت: اينها را كه ميدهم براي خودم ميماند. بعد شهادتش تازه متوجه علت كارهاي خير مهدي و احسانهايش شديم. هيچ وقت لباس نو نميپوشيد. ميلاد و مراسم جشنها، دو تا لباس رنگي داشت و باقي سال مشكي. يك بار گفتم: مهديجان لباس رنگي بپوش، همه فكر ميكنند كه ما عزاداريم. گفت: كي گفته ما عزادار نيستيم؟! ما تا قيام قيامت عزادار حسين(ع) و زهرا(س) و فرزندانش هستيم.
شهيدم كن
زماني كه مهدي تازه زبان باز كرده بود از اولين كلمههايي كه گفت اين بود: شهيدم كن... .
خيلي برايم عجيب بود. بزرگتر كه شد، ميگفت مامان، اين دنيا با همه قشنگيهايش تمام ميشود. بستگي به ما دارد كه چطور انتخاب كنيم. مامان شهدا زندهاند. سر نمازهايش به مدت طولاني دستش بالا بود و گردنش كج! من هم به خدا ميگفتم: خدايا! من كه نميدانم چه ميخواهد هر چي ميخواهد به او بده. ميدانستم دنبال شهادت بود. هيچ گاه هم زير بار ازدواج نرفت. مهدي همه زندگيام بود. شبهاي جمعه ميرفت بهشت زهرا. صبحهاي جمعه دعاي ندبهاش در بهشت زهرا ترك نميشد. ميگفتم خسته ميشي بخواب. ميگفت مامان آدم با شهدا صفا ميكند. به ما هم ميگفت هر چه ميخواهيد از شهدا بگيريد. من مريض بودم، دستانش را بالا ميگرفت و ميگفت: خدايا شفاي مامان را بده! من جبران ميكنم. آخر هم جبران كرد. هميشه كه از در خانه داخل ميآمد صدا ميزد سلام سردار.... سلام مولا!
بعد شهادتم دلخوري نكن
بار آخر به من گفت مامان يك سؤال دارم از ته دلت جوابم را بده. اگر زمان امام حسين بود و من ميخواستم بروم به سپاه امام حسين! تو چه ميگفتي؟! من هم گفتم: صد تا چون تو فداي امام حسين( ع).
گفت من خودم راهم را انتخاب كردم، فردا نكند ناراضي شوي كه اين كار شيطان است... بعد شهادتم دلخوري نكن كار شيطان است... و رفت... . من هم به او افتخار ميكنم.
آخرين ديدار
هر وقت هم كه از مأموريت ميآمد ميگفت: مامان شرمنده ساك خاكي را برايت آوردهام. در آخرين مأموريتش قلبم داشت از سينهام بيرون ميزد. هيچ كاري نميتوانستم بكنم. خواهرش آمد و ساك مهدي را آماده كرد. هر چي در ساكش ميگذاشتيم برميداشت. نميتوانستم به همه بگويم اين آخرين ديدار ما است. من در اتاق پناه گرفته بودم ميخواستم رفتنش را نبينم. هر كاري كرد من از اتاق بيرون نيامدم تا بغضهاي من را ببيند. وقتي داشت از در بيرون ميرفت صدايم كرد و گفت مامان من دارم ميروم، بغضم را قورت دادم، آمدم از اتاق بيرون. گفتم با خواهرزادهات عكس نداري، يك عكس بنداز. با دستان لرزانم عكس گرفتم. دخترم از زير قرآن ردش كرد. مهدي برگشت و به چشمانم نگاه كرد. گفت مامان چي شده، بغض كردي؟! گفتم نه مگه آدم پشت مسافر گريه ميكند؟ گفت: خيالم راحت. گفتم: آره برو... رفت و كمي بعد خبر شهادتش بود كه من را به سجده شكر انداخت و فدايي زينب(س) را به حضرت زهرا(س) هديه كردم.
جوان
ارسال نظر