به گزارش پارس ، ماهنامه پاسدار اسلام نوشت: مرحوم حبیب الله عسگراولادی از جمله شخصیت های جامع الاطرافی است که متانت، انصاف، ‏ سعه صدر، مقاومت در برابر سختی ها و کمک به محرومین در او چنان بارز و آشکار بود که ‏ دوست و دشمن را به احترام وامی داشت. وی که تا آخرین لحظه عمر با تحمل زخم ‏ زبان های فراوان از دوست و دشمن، با پایداری بی وقفه بر اصول، تتمه آبرویش را نیز صرف ‏ ایجاد وحدت بین نیروهای معتقد به نظام کرد، با قلبی مطمئن به رحمت واسعه الهی زیست و ‏ با دلی که تا آخرین نفس برای محرومین و خدمت به آنان می تپید، به سوی معبود پر کشید. ‏

یادش گرامی و راهش پر رهرو باد

گفت و شنودی که پیش رو دارید، گزیده ای است که از گپ و گفت هایی چند با آن ‏ بزرگوار. با این امید که نمی باشد از یمی. ‏

* چگونه وارد عرصه سیاست شدید؟

بسم الله الرحمن الرحیم. و لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم. با استدعای صلوات و سلام بر ‏ حضرت ولی عصر (عج) و با درخواست علو درجه برای امام راحل، شهدای انقلاب اسلامی و ‏ عرض ادب و سلام به محضر ولی امر مسلمین و با استدعا از درگاه احدیت که جز حق نگوییم ‏ و جانب انصاف را نگه داریم، در ابتدای عرایضم به نکته ای اشاره می کنم و سپس به سئوال شما ‏ پاسخ می دهم. ‏

خداوند در آغاز سوره یوسف آیه ۱۱۱ میفرماید: « لَقَدْ کَانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِّأُوْلِی الأَلْبَابِ» . ‏ به درستی که در قصص آنان برای صاحبان خرد و اندیشه عبرت هائی قرار دادیم و از این دست ‏ تذکرات در قرآن کریم فراوان است. بنابراین بررسی احوال گذشتگان می تواند چراغ راهی برای ‏ آیندگان باشد. ‏

این را عرض کردم تا بر این نکته تأکید کنم که در پاسخ به سئوالاتتان متوقع نباشید آنچه را که ‏ شما می پسندید بگویم، بلکه متوقع باشید واقعیت ها را بیان کنم، زیرا معتقدم برای تک تک ‏ حرف هایی که می زنم، فردای قیامت باید پاسخگو باشم. ‏

نقل وقایع تاریخی در کشور ما متأسفانه غالباً بر اساس تعصب و به شکلی غیرمنصفانه صورت ‏ می گیرد. برای مثال در موضوع ملی شدن صنعت نفت، عده ای طرفدار متعصب دکتر مصدق ‏ هستند، عده دیگر با تعصب از آیت الله کاشانی طرفداری می کنند. یک عده توده ای و چپی و ‏ عده ای سلطنت طلب هم به دنبال منافع خود هستند و لذا هر دوی آنها را می کوبند. گروه پنجمی ‏ هم که با انصاف واقعیت ها را بیان می کنند، در این میان گم شده اند! ‏

در پاسخ به سئوال شما باید عرض کنم بنده در سال ۱۳۲۷ که مرحوم آیت الله کاشانی از مردم ‏ برای تظاهرات علیه اشغال کشور فلسطین توسط دولت صهیونیست های غاصب، مردم را به ‏ راه پیمائی دعوت کردند، در آن تظاهرات شرکت کردم. ‏

* در قالب حزب و گروه یا مستقل؟

نخیر، بنده تا قبل از تشکیل حزب مؤتلفه اسلامی در هیچ حزب و گروهی عضو نبودم. اگر هم ‏ آن روز در راه پیمایی اعتراضی شرکت کردم به خاطر ماهیت مذهبی آن و دعوت از سوی یک ‏ شخصیت مذهبی بود. ‏

* فداییان اسلام چطور؟

خیر، عضو فداییان اسلام هم نبودم، هر چند بسیاری از آنها را می شناختم و به برخی هم علاقه ‏ داشتم. به هر حال آن روز در تظاهرات شرکت کردم و دستگیر هم شدم و چند روزی بازداشت ‏ بودم. ‏

* شما که از نزدیک با طیف های مختلف فعال در نهضت ملی آشنا بودید، آن گروه ها را چگونه ‏ ارزیابی می کنید؟

جبهه ملی به اعتقاد بنده طیف گسترده ای از گروه های مختلف و حتی متضاد بود و در بین آنها از ‏ مذهبی متعصب تا لیبرال بی قید را می شد پیدا کرد. حزب توده هم که در مقابل جبهه ملی ایستاده ‏ بود و تلاش می کرد نفت شمال را به روس ها بدهد. ‏

* دکتر مصدق و آیت الله کاشانی چه نقشی داشتند؟

دکتر مصدق با حزب توده و شوروی مماشات می کرد. به انگلیس بدبین و به امریکا خوش بین ‏ بود، به همین دلیل هم افراد متدین به او خوش بین نبودند. آیت الله کاشانی بسیار شجاع و بصیر ‏ بودند و قصد داشتند کاری کنند که شاه فقط سلطنت کند و کاری به اداره کشور نداشته باشد، اما ‏ برای این کار به نیرو نیاز داشتند که وجود نداشت. ایشان خیلی خوب می دانستند در آن شرایط ‏ امکان تشکیل حکومت اسلامی وجود ندارد و همین که اختیارات شاه محدود شود، می توان ‏ به تدریج زمینه های حکومت اسلامی را فراهم کرد، اما متأسفانه یاران و طرفداران ایشان تحلیل ‏ درستی از شرایط نداشتند و تا جایی که توانستند آبروی ایشان را بردند، از جمله پسرشان سید ‏ مصطفی و شمس قنات آبادی که ابتدا گروه مسلمانان مجاهد را راه انداخت، ولی سرانجام سر از ‏ دربار درآورد. ‏

* پس شما علت شکست نهضت ملی را ناهمگونی جبهه ملی می دانید؟ ‏

قطعاً. در این جبهه آیت الله کاشانی حضور داشتند که یک روحانی بصیر و سیاستمدار به تمام معنا ‏ بودند. آن سوی طیف دکتر مصدق بود و یارانش که ملی گرا و لیبرال بودند و اعتقادات دینی ‏ محکمی نداشتند. از سوی دیگر هم نواب صفوی و یارانش بودند که فکر می کردند با شاه فقط ‏ باید با زبان گلوله حرف زد. ‏

* یادی هم از روز ۳۰ تیر بکنید. ‏

دکتر مصدق در روز ۲۵ تیر ۱۳۳۲ از شاه خواست وزارت دفاع را به او واگذار کند. شاه قبول ‏ نکرد و دکتر مصدق هم استعفا داد و به احمدآباد رفت. شاه هم بلافاصله به قوام دستور داد کابینه ‏ را تشکیل بدهد. قوام هم اعلامیه های پر از توپ و تشری را صادر می کرد. آیت الله کاشانی که ‏ وضع را این طور دیدند، در ۲۷ تیر اعلامیه دادند و گفتند روز ۳۰ تیر روز مقاومت ملی است و ‏ اعتراض به قوام و مقاومت در برابر او تا بازگشت دکتر مصدق ادامه خواهد داشت. ‏

یادم هست در روز ۲۹ تیر با برادربزرگم که به حزب توده گرایش داشت از خیابان پامنار به ‏ طرف بازار می رفتیم که دیدیم مردم جلوی نانوایی ها صف بسته اند. برادرم پرسید: « چه خبر ‏ است؟ » جواب دادم: « فردا به دستور آیت الله کاشانی همه مغازه ها تعطیل خواهند بود» . ایشان ‏ معتقد بود چنین نخواهد شد، ولی من تردید نداشتم مردم به ندای آیت الله کاشانی پاسخ مثبت ‏ خواهند داد. ‏

در روز ۳۰ تیر در مسجد جامع تهران در محضر شیخ مرحوم محمدحسین زاهد مشغول درس ‏ بودیم که صدای تیراندازی بلند شد. کلاس تعطیل شد و بنده همراه عده ای به سمت میدان ‏ بهارستان رفتیم و دیدیم مردم را به رگبار بسته اند. خود بنده با عده ای دیگر تعدادی از مجروحین ‏ و شهدا را به منزل آیت الله کاشانی بردیم. مردم شعار « مرگ بر قوام» می دادند و آیت الله کاشانی ‏ با لحنی قوی و محکم می گفتند: « چرا خود شاه را نمی گویید؟ » برای همین آن شعار معروف: « ما ‏ بنده یزدانیم، ما پیرو قرآنیم، ما شاه نمی خواهیم» ، خیلی زود ساخته و ورد زبان همه شد. ‏

* قیامی چنین گسترده و مردمی چرا سرانجام به کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ ختم شد؟ ‏

چندین دلیل داشت. یکی این که فداییان اسلام که در روز ۳۰ تیر هم شرکت نداشتند، به دلیل ‏ مخالفت با دکتر مصدق به تدریج با آیت الله کاشانی هم بنای مخالفت را گذاشتند و حرف های ‏ تندی را به ایشان زدند که حقیقتاً اسباب شرمندگی است. تفرقه ای که به تدریج بین آیت الله کاشانی ‏ و دکتر مصدق شکل گرفت، مردم را پراکنده کرد، در حالی که همه حقیقتاً با دل و جان به میدان ‏ آمده بودند. دکتر مصدق به تدریج فراموش کرد مردم در پاسخ به دعوت یک رهبر دینی آمدند و ‏ مجروح و کشته دادند و این گونه تصور کرد که مردم به خاطر شخص او به میدان آمدند. حزب ‏ توده هم تا جایی که توانست جریان مذهبی نهضت را تخریب کرد. هم جناح ملیون و هم جناح ‏ مذهبی ها در آن جریان بسیار بد عمل کردند، به همین دلیل یک سال بعد یعنی در ۲۸ مرداد ۳۲ ‏ عملاً کسی برای دفاع از نهضت ملی به میدان نیامد و شاه و دربار بدون آن که با مقاومت جدی ‏ از سوی مردم روبرو شوند، با کمک امریکا بر ایران مسلط شدند و برای یک ربع قرن خفقان و ‏ اختناقی بی سابقه را بر این کشور مستولی ساختند. آتش تفرقه همواره بلای جان نهضت هاست که ‏ در ۲۸ مرداد هم دامان کشور ما را گرفت. ‏

* عده ای معتقدند شاه تا قبل از ۲۸ مرداد قدرتی نداشت و بعد از ۲۸ مرداد قدرت یافت. ‏

بنده چنین اعتقادی ندارم، چون به نظر من ارتش و نیروهای نظامی کاملاً زیر نفوذ و اختیار شاه ‏ بودند و از دکتر مصدق فرمان نمی گرفتند. اگر غیر از این بود در ۲۸ مرداد باید درگیری مهمی ‏ پیش می آمد که نیامد. ساده لوحی است اگر تصور کنیم با حضور عده ای از قبیل دار و دسته ‏ مرحوم طیب و شعبان بی مخ و شلوغ کردن چند خیابان و میدان می شود کودتا کرد. واقعیت این ‏ است که تعبیر و تفسیرهایی که از حوادث ۳۰ تیر و ۲۸ مرداد می شود بیش از آنچه که متکی بر ‏ واقعیت های تاریخی باشند، حاصل تعصبات فردی و گروهی هستند. ‏

* شما بسیار به امام نزدیک بودید. تفسیر ایشان از این وقایع چه بود؟ ‏

امام با تجربه ای که از این حوادث به دست آورده بودند، زمانی که دستور فرمودند ما هیئت ‏ مؤتلفه را تشکیل بدهیم، گفتند به جای عضوگیری به دنبال برادریابی باشید و مطلقاً کسانی را که ‏ سابقه فعالیت حزبی داشته اند نپذیرید. ‏

* دلیلشان چه بود؟ ‏

می فرمودند آنهایی که مخالف شما هستند، تلاش می کنند زیر پوشش حزب شما به اهداف خود ‏ برسند. عده ای هم نفوذی و عامل دشمن اند. یک عده را هم پلیس می شناسد و ردشان را می گیرد ‏ و به شما می رسد. عده ای هم که اکثریت را تشکیل می دهند، با اولین کتک همه چیز را لو ‏ می دهند. امام به آیت الله کاشانی علاقه زیادی داشتند و لذا پس از آن همه بی حرمتی ای که به ‏ ایشان شد، در واقع ایشان بودند که به دفاع از مرحوم کاشانی پرداختند و به عالی ترین وجه از ‏ ایشان اعاده حیثیت کردند. ‏

* شما چگونه با امام آشنا شدید؟

بنده در مسجد امین الدوله نزد مرحوم شیخ محمد زاهد درس می خواندم. مرحوم آیت الله ‏ حق شناس از شاگردان حضرت امام بودند و شب های شنبه در آن مسجد حلسه داشتند و در ‏ درس اخلاق مکرراً نام حاج آقا روح الله خمینی را می بردند. از اینجا بود که با نام امام آشنا شدم. ‏

در سال های ۳۹،۴۰ در مسجد امین الدوله کتاب یا وجوهات را به ما می دادند که به قم و ‏ خدمت امام برسانیم. در آن سال امام برای تابستان به امامزاده قاسم و منزل آیت الله رسولی ‏ محلاتی تشریف آوردند. ما هم در آن موقع در آنجا سکونت داشتیم و این آشنایی عمیق تر شد. ‏

ما در مسجد امین الدوله هیئتی به اسم هیئت مؤید درست کرده بودیم و تقریباً ۲۶ نفری می شدیم. ‏ من و مرحوم آقای شفیق انتخاب شدیم که رابط هیئت با امام باشیم و از آن به بعد ارتباط رسمی ‏ ما با امام شروع شد. ‏

هر بار که خدمت امام می رسیدیم، ایشان سعی می کردند با صحبت یا با سئوالات دقیقشان توجه ‏ ما را به نکات مهم جلب کنند، از جمله یک بار از ما پرسیدند: « آیا امر به معروف و نهی از منکر ‏ جزو فروع دین هست؟ » جواب دادیم: « بله» ، فرمودند: « پس چرا در رساله های عملیه نیست؟ ‏ توسط چه کسانی و با چه هدفی برداشته شده است؟ امر به معروف صرفاً این نیست که به کسی ‏ که به خدا، معاد و نبوت معتقد است بگویید نماز بخوان. برای انجام این واجب الهی باید ‏ تشکیلات قوی داشت» . ‏

* تشکیلات مورد نظر امام چه ویژگی هایی داشت؟

امام معتقد بودند ابتدا باید نحوه بحث کردن درست را یاد بگیریم و در بحث به دنبال یافتن پاسخ ‏ برای سئوال خود باشیم، نه صرفاً به دنبال جواب دادن، چون اسم این دیگر بحث نیست، جدل ‏ است. ‏

دومین نکته ای که تأکید می فرمودند این بود که اهل ایمان نباید متفرق باشند بلکه باید دور هم ‏ جمع شوند. اساساً تشکیل هیئت های مؤتلفه بر همین اساس بود. ایشان می فرمودند در حوزه های ‏ حزبی بحث کنید و اکثریت سعی کند اقلیت را قانع کند. اقلیت هم بداند که اگر روش درستی را ‏ در پیش بگیرد، در آینده اکثریت می شود، لذا هرگز نباید اقلیت را با فشار تسلیم اکثریت کرد. ‏

دیگر توصیه ایشان این بود که همواره خدا را ناظر و حاضر بدانید و می فرمودند عالم محضر ‏ خداست و آن کسی که اخلاق را رعایت نمی کند، غافل است از این که در محضر خداست. در ‏ محضر خدا نباید معصیت کرد. ‏

یکی دیگر از روش های امام این بود که همواره سعی می کردند به طور مستقیم با مردم سخن ‏ بگویند و سخنان آنان را بشنوند و همواره می فرمودند من می دانم این مردم چه می گویند، آنها هم ‏ می دانند من چه می گویم و لذا امام هیچ وقت سخنگو نداشتند. ‏

در حال حاضر هم مقام معظم رهبری این نقش را به عهده دارند و به مردم پیام می دهند و از ‏ خود مردم هم پیام می گیرند. ‏

حضرت امام هرگز یادگیری را تعطیل نکردند. وقتی کسی صحبت می کرد، ایشان دقیقاً گوش و ‏ همواره از آدم های متخصص و باتجربه استفاده می کردند. ‏

* جنابعالی با شهید حاج آقا مصطفی خمینی هم آشنایی داشتید. ارزیابی شما از شخصیت ایشان ‏ چیست؟

بنده در سال ۴۱ در بیت حضرت امام با ایشان آشنا شدم. در جریان انجمن های ایالتی و ولایتی ‏ که امام اعلامیه دادند، سخنان امام برای مردم عادی نیاز به تفسیر داشت که حاج آقا مصطفی این ‏ وظیفه را به عهده گرفت. توضیحات ایشان به قدری مؤثر بود که بسیاری از افراد تحت تأثیر و ‏ جهت دهی ایشان به میدان مبارزه آمدند. یادم هست از روزی که رفت و آمد مردم به بیت امام ‏ شروع شد، حاج آقا مصطفی در بین مردم محبوبیت خاصی پیدا کرد، به طوری که اغلب مشکلات ‏ و درددل هایشان را از طریق ایشان به حضرت امام می رساندند. ‏

شهید حاج آقا مصطفی حوصله و شرح صدر عجیبی داشت و بسیار خوشرو و خوش مشرب بود. ‏ امام به ما فرموده بودند اگر به من دسترسی پیدا نکردید، مسائل را به مصطفی بگویید. او هم ‏ حرفتان را خوب می فهمد و هم درست به من منتقل می کند، لذا با حضور ایشان کارها بسیار ‏ سرعت گرفتند. ‏

حضور ذهن شهید حاج آقا مصطفی در امور سیاسی و اجتماعی کم نظیر و فاصله ایشان از هر ‏ نظر با امام بسیار کم بود و لذا بسیاری از مسائل را بدون مراجعه به حضرت امام و شخصاً حل ‏ می کردند. ‏

* اشاره کردید اولین بار در سال ۱۳۲۷ دستگیر و زندانی شدید. دستگیری های بعدی شما به ‏ چه دلیل بود و چقدر طول کشید؟

بار دوم در خرداد ۴۲ دستگیر شدم که باز چند روز بیشتر در زندان نبودم. سومین بار در ۱۱ ‏ بهمن سال ۴۳ و پس از اعدام انقلابی حسنعلی منصور بود و از سال ۴۳ تا ۵۶ در زندان بودم. ‏

* ظاهراً در طی نزدیک به سیزده سال غیر از زندان تبعید هم می شدید. ‏

بله، یک بار در سال ۴۸ یا ۴۹ به زندان برازجان تبعید شدم که یک سال طول کشید. یک بار هم ‏ در سال ۵۰ به زندان مشهد که سه سال و خرده ای طول کشید. ‏

* علت تبعیدتان چه بود؟

چهار نفر از زندان قصر فرار کردند که داخل باغ دستگیر شدند. بعد شرایط را برای همه بسیار ‏ دشوار کردند. ما هم اعتصاب غذا کردیم. روز دهم بالاخره رئیس زندان آمد و گفت: « حرفتان ‏ چیست؟ » گفتیم: « یک زندگی انسانی» . گفت: « فرار می کنید زندگی انسانی هم می خواهید؟ » گفتیم: ‏ ‏ « یک عده دیگر فرار کرده اند، چرا ما باید تاوان پس بدهیم؟ » گفتند: « شما کمک کرده اید» . خلاصه ‏ هر چه خواستند اعتصابمان را بشکنیم زیر بار نرفتیم. بالاخره هم بنده، شهید عراقی و مرحوم ‏ انواری را به زندان برازجان فرستادند. ‏

* در زندان مشهد با چه کسانی هم سلول بودید؟

شهید لاجوردی و آقای ابوالفضل حاج حیدری، چند تن از اعضای حزب ملل اسلامی و عده ای ‏ از مجاهدین خلق و چریک های فدایی خلق هم بودند. ‏

شما به انصاف حتی در باره دشمن خود شهرت دارید. آیا در طول این مدت طولانی، ‏ زندانبان خوب هم داشتید؟

بله، در زندان قصر که بودیم، رئیس بند سیاسی، سرهنگ تیموری آدم خوبی بود و با زندانیان ‏ سیاسی رفتار خوبی داشت. دیگری افسر نگهبان زندان شماره ۳ قصر سروان اسدی بود که بعدها ‏ سرهنگ شد. یکی هم سرهنگ کوهرنگی بود، به همین دلیل من، شهید عراقی، آیت الله طالقانی و ‏ مهندس بازرگان پس از پیروزی انقلاب شهادت دادیم که اینها آدم های خوبی بودند و در زندان ‏ با زندانی ها رفتار بدی نداشتند و همین شهادت ما و برخی دیگر از زندانی ها باعث شد آنها به ‏ شغل خود ادامه بدهند و به بازنشستگی برسند. ‏

* ظاهراً شما در زندان ادامه تحصیل دادید. چگونگی این امر را بیان بفرمایید. ‏

موقعی که به زندان رفتم دیپلم نداشتم و طلبه بودم. من در زندان به برادرها گفتم بیایید پانزده ‏ سال زندانی بودن را قطعی بگیریم و آن را سه قسمت کنیم. در پنج سال اول هر کدام دیپلم ‏ نداریم، بگیریم. در پنج سال دوم دروس دانشگاهی بخوانیم و پنج سال آخر را صرف تحقیق و ‏ مطالعه کنیم. من واقعاً تصمیم داشتم در عرض پنج سال دیپلم بگیرم که اجازه ندادند و ما ‏ اعتصاب غذا کردیم. بعد اجازه دادند در سال بعد امتحان بدهیم که این کار را کردند و من در ‏ ظرف هر سال دو تا امتحان را گذراندم و سه ساله دیپلم گرفتم. ‏

بعد با دانشگاه مکاتبه کردم، اما در زندان اجازه تحصیل دانشگاهی به ما ندادند و ما باز اعتصاب ‏ غذا کردیم. بعد تصمیم گرفتند اجازه بدهند، ولی من به زندان مشهد تبعید شدم و در آنجا ‏ نتوانستم به تحصیلات دانشگاهی ادامه بدهم، اما در تمام این مدت نزد علما تحصیلات طلبگی ام ‏ را ادامه دادم و انگلیسی را هم سه ساله آموختم. در زندان یک ترجمه از قرآن هم نوشتم. ‏

در زندان برازجان شانس آوردم و دو انبار کتاب پیدا و حس کردم خواست خدا بود که مرا به ‏ آنجا تبعید کنند. به شهید عراقی و مرحوم انواری گفتم: « از امروز دیگر مرا نخواهید دید. یک انبار ‏ کتاب پیدا کرده ام و دیگر جز خواندن آن کتاب ها هیچ کاری نخواهم کرد» . ‏

* چه شد که آزادتان کردند؟

در سال ۵۶ شعار فضای به اصطلاح باز سیاسی مطرح شد. ما در زندان اوین بودیم. یک روز ‏ چشم های ما را بستند و برای بازجویی بردند و به من گفتند باید همه چیز را بگویی وگرنه چنین ‏ و چنان. گفتم: « من دوازده سال است که اینجا هستم. از چه چیزی خبر دارم که بگویم؟ مگر ‏ همین امروز مرا از وسط خیابان گرفته اید؟ هر چه می دانستم همان دوازده سال پیش به شما ‏ گفتم» . بعد مرا به اتاق دیگری بردند و دیدم مرحوم آقای طالقانی، آقای مهدوی کنی و عده ‏ دیگری نشسته اند. بسیار خوشحال شدم و خواستم راه بیفتم و برگردم که آقای طالقانی فرمودند: ‏ ‏ « نمی خواهد بروید، همین جا بنشینید» . رسولی هم که آمد حرفی بزند، آقای طالقانی به او نگاه ‏ تندی کردند که حساب کار دستش آمد و رفت. ‏

* و سال ۵۶ بود و آزادی از زندان. پس از آزادی چه کردید؟ ‏

در کمیته استقبال بودم و دو بار هم برای امام که در پاریس تشریف داشتند پیام بردم و بار آخر ‏ هم در خدمت ایشان به تهران برگشتم. ‏

* محتوای پیام ها چه بودند؟

یکی در مورد حزب الله بود و دیگری در باره تشکیل شورای انقلاب که نظر امام خواسته شده بود ‏ و ایشان فرمودند: « ان شاءالله به زودی به ایران می آیم و صحبت می کنیم» . بعد تعدادی بسته را از ‏ قفسه پایین آوردند و باز کردند و فرمودند: « اینها جواهر و زینت های خانم هاست که داده اند تا ‏ صرف نهضت شود» . عرض کردم: « ما نگران شما هستیم. اینها بماند. شما در اینجا نیاز دارید» . ‏ فرمودند: « توکل من به خداست. کار من با این چیزها حل نمی شود. شنیده ام وضع اعتصابیون در ‏ ایران خوب نیست و کشاورزان، کارگران و اصناف در زحمت هستند. اینها را ببرید و بفروشید و ‏ صرف آنها کنید. من نگران آنها هستم» . ‏

دوم یا سوم بهمن به فرودگاه رفتم تا به ایران برگردم و پیام های امام را بیاورم، اما گفتند فرودگاه ‏ مهرآباد بسته است و به ناچار برگشتم و به امام عرض کردم می خواهم به یکی از کشورهای عربی ‏ بروم و از آنجا از مرز زمینی وارد ایران شوم و اوامر شما را برسانم. فرمودند: « بمانید. ان شاءالله با ‏ هم می رویم» . ‏

امام در شرایطی این را فرمودند که مطلقاً هیچ امیدی برای باز شدن راهی نبود. چند روز بیشتر ‏ طول نکشید و امام در روز دهم بهمن تصمیم گرفتند به هر نحو ممکن به کشور بازگردند. ‏

صبح روز یازدهم شهید عراقی به من گفت: « متأسفانه اسم من، تو و عده دیگری را حذف ‏ کرده اند» . قطب زاده دو سه هواپیما کرایه کرده بود که امام فرمودند: « یکی کافی است» . گفتند: ‏ ‏ « تعداد افراد زیاد است» . امام فرمودند حذف کنید و آنها هم ما را حذف کردند. شهید عراقی ‏ گفت: « امکان ندارد بگذارم هواپیمای امام بدون من پرواز کند» . ‏

قلب من آرام بود و مطمئن بودم چون امام فرموده بودند با هم می رویم. امام فهرست نام ها را ‏ خواستند و نام من و شهید عراقی را به جای چند نفر دیگر نوشتند. ‏

سفر که آغاز شد در چهره همه غیر از امام نگرانی موج می زد. امام با آرامش تمام نماز شب را ‏ خواندند و کمی استراحت کردند، بعد نماز صبح را خواندند و آرام نشستند. خبرنگاری پرسید: ‏ ‏ « احساس شما از این ورود قدرتمندانه به کشور چیست؟ » امام فرمودند: « هیچ» . خبرنگار تصور ‏ کرد یا امام متوجه سئوال او نشده یا سئوال او درست ترجمه نشده است، لذا دو باره سئوال کرد. ‏ امام زیر لب فرمودند: « الا ان اقیم حقا و ابطل باطل: نمی روم مگر برای ابطال باطلی و استقرار ‏ حقی» . ‏

ذکر خدا و آرامش و ارتباط امام با خدا به همه ما آرامش می داد. بقیه ماجرا را هم که می دانید. ‏ امام در میان آن استقبال باشکوه پس از پانزده سال به کشور بازگشتند و نظام مقدس جمهوری ‏ اسلامی با عنایت الهی و به دست ایشان و با یاری و ایثار مردم مستقر شد. ‏

* در انتهای این گفتگو اشاره ای هم به ارتباط خود با مقام معظم رهبری داشته باشید. ‏

پس از ارتحال جانسوز حضرت امام، شایسته ترین فرد برای به عهده گرفتن این مسئولیت بزرگ، ‏ ایشان بودند که مجلس خبرگان با درایت تمام این نکته را تشخیص داد. نقش یگانه ایشان در ‏ طول این سال ها و به خصوص در نجات کشور از ورطه هولناک قضایای سال ۸۸ بر هیچ اهل ‏ انصافی پوشیده نیست. تا زمانی که مردم متدین ما همراه با آهنگ ولایت حرکت کنند، به فرموده ‏ امام به این نظام آسیبی نخواهد رسید. ‏

بنده هم همان طور که در دوران نهضت و پس از انقلاب گوش به فرمان رهنمودهای حضرت ‏ امام بودم، اکنون هم اطاعت از امر ولی فقیه را بر خود لازم و واجب و ایشان را یگانه محور ‏ وحدت مسلمین می دانم. ‏