پایگاه خبری تحلیلی «پارس»- ایمان شمسایی- ماجرای نیمروز یک فیلم خاص است. فیلمی که هم میتوان از صحنه آرایی و جلوه های ویژه آن لذت برد و هم با بازیهای خوب و فیلمنامه و کارگردانی محکم آن، نزدیک به دوساعت، برشی مهم از تاریخ سیاسی کشور را مرور کرد. این فیلم هم ریتم خوبی دارد و هم قصه را سریع و صریح بیان کرده و شخصیتها گیج نمی زنند. انتخاب بازیگران هم جز احمدمهرانفر خوب هستند. مهرانفر برای این نقش کوچک است و اگر شباهتهای پاکدل با کشمیری نبود می‌شد از او برای نقش رحیم استفاده کرد. کمال یا همان احمدمتوسلیان ِایستاده در غبار عالی است. شخصیت محبوب من در این فیلم اوست.

سیدمحمود رضوی با تهیه سیانور و ماجرای نیمروز، خود را به عنوان یک تهیه کننده سیاسی و تاریخی جا انداخته است و کاش همین ژانر را ادامه دهد.

اما اینها مهم نیستند! هستند منتقدانی که اجزا را موشکافی کنند.

در ماجرای نیمروز به طور شفاف از ماهیت منافقین گفته شد و آنگاه مخاطب با کشته شدن اعضای آن گروهک به دست انقلابیون احساس شادمانی کرد اما در مقوای شاه، بله تاکید می کنم مقوای شاه با کوچکترین اشاره کاریکاتوری و ناقص الخلقه از سران پهلوی به اعدام های انقلابی پرداخته شد که بدون شک سوالاتی را در ذهن مردم به وجود آورد.

سخن در این باره زیاد است. شاید وقتی دیگر.

***

ماجرای نیمروز، اگر چه از تاریخ می گوید اما ماجرای دیروز نیست، ماجرای امروز است. 

ماجرای نیمروز، ماجرای خواص نیست، ماجرای مردم است.

ماجرای نیمروز، ماجرای قدرت نیست، ماجرای نفوذ است، ماجرای پیش نمازهایی که در کیف های آمریکایی، تی ان تی حمل می کردند تا رییس جمهورهای مردمی را تکه تکه کنند.

ماجرای نیمروز، ماجرای قهرمانهای تخیلی نیست، ماجرای پاسداران مظلومِ خمینی در دهه شصت است. ماجرای پاسدارهایی که از همین کوچه ها و خیابان ها برخاسته بودند و با دست خالی در مقابل دنیای ظلم می ایستادند.

ماجرای نیمروز، ماجرای کاخ ها نیست، ماجرای خیابان های مظلوم تهران است، که تا ابد شرمنده ی خونِ هفده هزار ایرانی مظلوم در دهه شصت است. ایرانیانی که به جرمِ داشتن ریش یا تصویری از امام، به رگبار بسته می شدند.

ماجرای نیمروز، ماجرای سیاهی و تاریکی نیست، ماجرای امید است، ماجرای رویش است، رویشِ نسل جدیدی از هنرمندان انقلابی، که عاشقِ وطن شان هستند و به عشقِ مردمشان دوربین به دست گرفته اند نه جایزه ی جشنواره های نفوذ!