قیامی برای عفاف
در سالروز 80 سالگی قیام مسجد گوهرشاد/ خاطراتی از کشف حجاب رضاخانی!

رضا خان بر این باور بود که با استفاده از جنگ روانی ناشی از شدت عمل در اجرای سیاست هایش، توانسته است نهادهای دینی و روحانیت را در موضع ضعف قراردهد.
پایگاه خبری تحلیلی «پارس»- در صفحات تاریخ ایران رویدادهای فراوانی وجود دارد که رد پای مردم مقاوم این سرزمین به خوبی و روشنی در آن پیداست. تاریخ معاصر ایران نیز آکنده از این مقاومت ها و شجاعت هایی است که گاه به قیمت از دست دادن جان و فدا کردن خون انسان های بسیاری به دست آمده است. در دوره پهلوی اول، یعنی زمان حاکمیت رضاشاه بر ایران، سیاست تحمیل کلاه شاپو(فرنگی) به مردان وکشف حجاب از زنان که با زور چماق و رفتارهای تهاجمی همراه بود، جراحت بزرگی بر ذهن و روح ملت ایران به جای گذاشت. از سویی دیگر، مقاومت های پراکنده شهرهای ایران در برابر این سیاست های تحکم آمیز رژیم در نطفه خفه می شد. اما هشتاد سال پیش و در همین ایام، آیت ا... حاج حسین قمی، برای اعتراض به سیاست های رژیم و وضعیت فرهنگی کشور از مشهد به تهران سفر کرد، اما در بدو ورود در محل سکونتش در باغ سراج الملک شاه عبدالعظیم، حصر خانگی شد. وقتی خبر به مشهد رسید، شهر ملتهب شد و پس از رفت وآمدهای فراوان به خانه علما برای آزادی آیت ا... قمی نامه ای به دربار نوشته شد و 150 نفر از علما و بزرگان مشهد آن را امضا کردند. اما به محض رسیدن نامه به تهران آن 150 نفر نیز دستگیر و روانه زندان شدند و رفتارهای مسالمت آمیز مردم با خشونت رژیم به بن بست خورد. تا این که سرانجام در 21 تیر 1314 خورشیدی، مردم مقاوم و مذهبی مشهد، در اعتراض به سیاست های رژیم و نیز حصر آیت ا... و حبس علما و بزرگان شهر در مسجدگوهرشاد تحصن کردند، تحصنی که با اقدام ضربتی رژیم و دستور مستقیم و تلگراف شاه، به کشتاری خونین تبدیل شد. کشتاری که پس از این همه سال، هنوز زخمش بر پیکره مسجد گوهرشاد باقی است. این پرونده، یادی می کند از خاطرات دردناک مردمی که در آن دوره زیسته اند و نیز یادآوری کوچکی است از شهدای مسجد گوهرشاد که پس از این همه سال هنوز در گمنامی به سر می برند.
پای صحبت عروس و نوههای حاج محمد مهدوی اصل، شهید واقعه گوهرشاد/ هفتاد و پنج سال گریه برای پدری که هرگز ندیده بود!
اسماعیل شرفی- قیام گوهرشاد که اعتراضی بود علیه اقدامات سخیف رضاشاه، شهدای فراوانی را تقدیم ملت ایران کردهاست. شهدایی که خیلی کم و یا اصلا از آنها یادی نمیشود. محمد مهدوی اصل یکی از شهدای واقعه گوهرشاد است. متاسفانه پسر ایشان، صالح مهدوی اصل هم حدود 6 سال پیش فوت کردهاند. آنچه در ادامه آمده، از زبان خانواده آقا صالح بیان شده است.
سرنخهایی برای یافتن خانواده شهید...
روزی که برای مصاحبه به مسجدالمهدی خیابان هاشمینژاد رفته بودیم، در جریان یکی از مصاحبهها، آقای حسن تقوی بعد از آن که خاطرات و شنیدههایش از دوران کشف حجاب را برایمان تعریف کرد گفت که پدر یکی از دوستانش به نام مرحوم آقا صالح مهدوی در قیام مسجد گوهرشاد شهید شدهاست. میگفت حاج صالح در خیابان طبرسی مغازه داشت و هر وقت او را میدید گریه میکرد و میگفت که ما بعد از مرگ پدرم یتیم شدیم و زندگی سختی داشتیم...
یافتن خانواده شهید پس از سالها
به حرم مطهر رفتم و با مسئول کشیک دوم صحبت کردم تا شاید سرنخی پیدا شود. اما رفتن به کشیک خانه حرم و صحبت با دوستان قدیم حاج آقا هم سودی نبخشید. 5 سال از فوت ایشان گذشته بود و کسی دیگر آدرس و شمارهای از او نداشت. یادم آمد که حاج حسن تقوی گفته بود که آقا صالح در زمان حیاتش در محله امامت زندگی میکرد. بعد از کمیپیگیری از اطلاعات 118 بالاخره شمارهای در آن منطقه به نام مهدوی اصل پیدا کردم. تماس که گرفتم، خانمیتلفن را جواب داد. بعد از این که موضوع را برایش گفتم با تعجب گفت: بعد از گذشت این همه سال از فوت حاج آقا، چطور پیدایمان کردید؟! قرار شد مصاحبه در روزی هماهنگ شود که دو پسر حاج صالح هم حضور داشته باشند.
مزار نامشخص شهید
وقتی پای صحبت اهل خانه مینشینیم، میفهمیم که خود حاج صالح مرحوم هم پدرش را ندیده بود چه برسد به همسر و فرزندانش، ولی همان اطلاعات اندکی هم که درباره شهید محمد مهدوی اصل سینه به سینه نقل شده، نیزمیتواند ارزشمند باشد. همسر حاج صالح، خانم زهرا عبدالملکی است که الان هفتاد و پنج سال دارد. در حالی که چادر رنگیاش را سفت گرفته، روی صندلی که کنار گلدانی بزرگ قرار دارد مینشیند و گفت وگو را شروع میکنیم. از قدیم میگوید، از زمانی که مادر حاج صالح به خواستگاری آمد: ما با هم همسایه بودیم. آن وقت ها خانهشان کوچه جوادیه بود. وقتی مادر و خواهرزادهاش به خواستگاری من آمدند گفتند که پدرش در شلوغیهای مسجد گوهرشاد شهید شده است. مادرم تا اندازهای مخالفت میکرد، میگفت خانواده اینها مشخص نیست، پدر او معلوم نیست چطور فوت کرده است. باز چند مرتبه آمدند و رفتند. به هر حال قسمت شد و جواب دادیم. بعد از عقد بود که از حاج صالح درباره پدرش سوال کردم گفت موقع کشف حجاب شهید شده است. گفتم برویم سر مزارش، گفت نمیدانم مزارش کجاست و فقط به آن طرف که میگفتند دفن شده، از همان جا برایش فاتحه میخوانم.
صحبت های نوه شهید
پسرهای خانواده، امیر و محمد مهدوی اصل هم حضور دارند و گاهی که چیزی به ذهنشان میرسد میگویند. آنطور که از حرفها بر میآید مثل اینکه حاج صالح آن زمان که پدرش در مسجد شهید شده، یکی دوسال بیشتر نداشته است. وقتی کمیبزرگ تر میشود از اطرافیان جویای پدر میشود و از این طرف و آن طرف و آنها که در شب واقعه بودند اطلاعاتی جمع میکند و متوجه میشود که پدرش به خاطر اعتراض به مسئله کشف حجاب و متحدالشکل کردن لباس در مسجد گوهرشاد شهید میشود. امیر پسر بزرگ خانواده که درصدی هم جانبازی دارد، کم سنوسال که بوده در مغازه دوچرخه و موتورسازی پدر کمک دست او بوده و بالطبع بیشتر دم خور پدر بودهاست. از پدرش میگوید، از این که همیشه درد یتیم بودن را با خود داشته و این موضوع در تمام جوانب زندگیاش نیز تاثیر داشتهاست. او پدرش را با عنوان حاج آقا، یاد می کند و هرچند بار که بگوید حاج آقا، لفظ خدابیامرز را از قلم نمیاندازد. میگوید: خانه ما قبلا در بولوار فرودگاه بود، 30متری فرعی، مغازهمان هم در خیابان طبرسی بود. بعضی وقتها که از مغازه میخواستیم به خانه برویم از سمت پنج راه میرفتیم، حاج آقا خدابیامرز روبه روی پارکی که الان به آن پارک وحدت میگویند موتور را نگه میداشت و میایستاد و فاتحه میخواند. به من هم میگفت برای بابابزرگت حمد و قل هو ا... بخوان. گفتم کجاست؟ گفت در همین پارک دفن شده. ولی این را که دقیقا کجاست نمیدانست. با توجه به جست و جوهایی که کرده بود فهمیده بود که بابایش آنجا با بقیه خاک شده است؛ جایی که به آن گودال خشت مالها میگفتند.
حتی درخت را به نیت پدرش آب میداد...
پسرش امیر میگوید حاج آقا خدابیامرز از بهلول به نیکی یاد میکرد: یک روز که در مغازه بودیم گفت بیا نگاه کن، این بنده خدا که دارد رد میشود، شیخ بهلول است. البته بهلول را یک طور دیگری تلفظ میکرد. میگفت این کسی بوده است که در جریان مسجد گوهرشاد که بابایم شهید شد، حضور داشت. محمد، کوچک ترین پسر خانواده میگوید: گفتنیها را مادر و برادر بزرگم گفتند فقط این که این اواخر که حاج آقا زنده بود چندین بار در همان محدوده پارک وحدت از من خواستند که ماشین را نگه دارم و برای پدرشان فاتحه بخوانیم. من فکر میکنم حاج آقا خیلی پدرش را دوست داشت، من بارها دیده بودم آب که به درخت میداد به نیت او میداد. به ما هم میگفت حتی آب که به درخت میدهید به نیت بدهید، به نیت پدر، پدربزرگ. حتی صدقه هم که میداد همینطور بود.
نهضتی برای جمع آوری خاطرات قیام گوهرشاد!
دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب، این سال ها تلاش زیادی کرده است تا خاطرات شفاهی مردمی که وقایع تاریخ معاصر ایران را از نزدیک لمس کرده اند، ثبت و ضبط کند. یکی از این وقایع مهم که در زمان خود شاهدان عینی بسیاری داشته، واقعه کشف حجاب رضاخانی و حادثه مسجد گوهرشاد مشهد است. شاید این حرکت، اندکی دیر آغاز شده باشد و بسیاری از این آدم ها دیگر در قید حیات نباشند، اما جریان کشف حجاب آن قدر حرف نگفته و خاطره ننوشته و سندهای رو نشده دارد که همین حرکت دیرهنگام هم مسلما ثمرات فراوانی به همراه خواهد داشت. محققان این مرکز برای جمع آوری گسترده تر خاطرات واقعه گوهرشاد و کشف حجاب، تارنمایی را راه اندازی کرده اند که پل ارتباطی خوبی است تا آن ها که از مادران و مادربزرگ هایشان و یا از پدران و پدربزرگ هایشان خاطراتی از کشف حجاب یا حادثه گوهرشاد دارند، به این وسیله آن را در برگ های دفتر تاریخ معاصر ایران وارد کنند و تصویر شفافی از سیاست های فرهنگی سخیف رضاخان و مقاومت های عظیم مردمی ایران ارائه کنند. تصویری برای آیندگان.
در این تارنما بخشی به نام «نهضت جمع آوری خاطرات» وجود دارد که می توانید مشخصات و خلاصه خاطره را در آن ثبت کنید تا پژوهشگران این مرکز برای انجام مصاحبه و دریافت مفصل خاطرات به سراغ شما بیایند. البته اگر جزو این گروه ها هستید:
اگر در خانواده شما کسی هست که از قیام گوهرشاد و دوران کشف حجاب خاطره دارد (مربوط به سال های 1314-1320)؛ اگر از پدربزرگ و مادربزرگتان که خدا رحمتشان کند شنیده ای دارید از دوران اجبار استفاده از کلاه شاپو و ممنوعیت چادر؛ اگر از شهدای مظلوم قیام گوهرشاد کسی را می شناسید؛ اگر از دوران ممنوعیت روضه و عزاداری شنیده ای دارید؛ شما نیز می توانید به ثبت گوشه ای از تاریخ نهضت مقاومت فرهنگی مردم ایران کمک کنید.
خاطرات شما به نام شما چاپ خواهد شد.
با ارسال کلمه «حجاب» به شماره 30001342000111 و ثبت خاطره در تارنمای: goharshad.net
خاطراتی از کشف حجاب رضاخانی!
منصوره نجات- واقعه گوهرشاد اگر چه ماهها پیش از اعلام رسمی کشف حجاب اتفاق افتاد اما تاثیر بسیار مهمی بر روند آن گذاشت و از سویی خود نیز متاثر از سیاستهای فرهنگی عجیب و زمزمههای کشف حجاب بود. بسیاری از مردم از این دوران خاطرات تلخی دارند که تلخی قیام مسجد گوهرشاد را در کامشان دو چندان کرده بود.
آدرس حرم را اشتباه رفته بود!
منزل ما در اطراف میدان شهدا بود. پدربزرگم در «کوچه نو» اول خیابان عشرت آباد زندگی می کرد. مادر بزرگم تا همین اواخر زنده بود. بیشتر از صد سال عمر کرد. پدرم خیلی مذهبی بود و تعصب شدیدی داشت. مادرم هم همین طور. می گفت آن شش- هفت سالی که حجاب ها را بر می داشتند مطلقاً از خانه بیرون نیامدم. فقط یک بار برای حمام رفته بود بیرون. پاسبان ها دنبالش کرده بودند. مادرم از حمام تا خانه دویده بود. وقتی رسیده بود خودش را پرت کرده بود داخل خانه و از آن به بعد دیگر هیچ وقت بیرون نرفت. بعد از شش- هفت سال گفتند دیگر با حجاب کاری ندارند و می توانی بیرون بروی. می گفت بعد از آن همه سال، کوچه و خیابان های شهر را فراموش کرده بودم. از میدان شاه (میدان شهدای فعلی) به سمت میدان دروازه قوچان (میدان توحید فعلی) راه افتادم. دیدم هر قدر می روم به حرم نمی رسم. از پیرمرد زغال فروش دور میدان دروازه قوچان پرسیدم حاج آقا پس حرم کجاست؟ تازه آنجا متوجه شدم که آدرس را اشتباه رفته ام.
پاسبان کلانتری یا پاسبان...؟
یک کلانتری در چهار راه شهدا کنار باغ نادری بود. پله می خورد می رفت پایین. شوهر عمه ام آن زمان پاسبان بود و آن جا خدمت می کرد. می گفت صبح به صبح موظف بودم بروم چادر و روسری زنان را از سرشان بکشم و ببرم کلانتری تحویل بدهم. ایشان اهل این کار نبود. به خاطر همین هم توبیخ شده بود. می گفت می رفتم از کوچه نور یک مقداری پارچه کهنه می خریدم. می دادم به عمه که با این ها روسری و چادر بدوزد. بعد این ها را می بردم کلانتری تحویل می دادم. در کلانتری معروف شده بودم به حاجی آخوند. به خاطر همین کارها به او می گفتند آخوند. می گفت وقتی می آمد داخل کوچه سمت حمام نامجو، سر و صدا راه می انداخت که زن ها متوجه بشوند و بروند تا او مجبور نباشد چادر از سر کسی بردارد. محمدرضا جاویدی نیرومند
گاو زرد آمد!
سال 1304 در روستای ابرده علیا به دنیا آمدم. هفت ساله بودم که پدرم فوت کرد. ما باغ و زمین داشتیم و کشاورزی می کردیم. از روستا با اسب و الاغ میوه و محصولاتمان را بار می زدیم و به مشهد می آوردیم. روستای ابرده یک کدخدا داشت به نام رجب عرب. وقتی آژان ها می آمدند، یکی از پشت بام داد می زد که «گاو زرد آمد». بعد مردها کت تنشان می کردند و زن ها به داخل خانه ها می رفتند و بیرون نمی آمدند. آژان ها چرخی توی روستا می زدند. اگر کسی قبا تنش بود، قبایش را قیچی می کردند تا شبیه کت بشود. روضه خوانی هم قدغن بود. ما معمولا برای روضه خوانی می رفتیم به باغ های اطراف. می گفتیم خانه باغ. آژان ها دیگر آنجا نمی آمدند. ابوالقاسم حسن زاده
آن روزهای سخت
در طرقبه به دنیا آمدم. حدود نود سال دارم. آن زمان یادم هست با مادرم در باغ یکی از همسایه ها نشسته بودیم، که دیدم دو اسب سوار آمدند. امنیه ها بودند. از مشهد می آمدند. روی دوششان تفنگ بود. بچه بودم ولی می فهمیدم که هرکس چادر داشت از سرش می کشیدند. دویدم سمت مادرم. مادرم چادرش را برداشت زیر پایش پنهان کرد. یک چارقد سفید مرمری سرش بود. امنیه ها آمدند سمت ما، من گریه می کردم. چادر خانم بغل دستی ما را کشیدند و رفتند.
مادرم هر وقت می خواست یک جایی، به مجلس روضه برود، یا به دیدن مریضی برود، با ترس و لرز می رفت. اول داخل کوچه ها را نگاه می کرد بعد می رفت. یک روز مریض شده بود. آن زمان طرقبه دکتر و درمانگاه نداشت. می خواستیم او را به مشهد ببریم. پدرم رفت یک شال گردن خرید، به مادرم داد. گفت این را سرت کن که اگر چادرت را برداشتند حجاب داشته باشی. خدیجه اسماعیل زاده
پدرم را تبعید کردند!
متولد 1320 هستم. پدرم روحانی بود و در واقعه مسجد گوهرشاد دستگیر شد. آن سه روز را در مسجد بود و بعد دستگیر شد.خیلی اذیتش کردند و شکنجه اش دادند. سه ماه در زندان بود و بعد به سمنان تبعیدش کردند. هر روز باید می رفت خودش را به شهربانی معرفی می کرد. آنجا خلع لباسش کردند و کلاه پهلوی سرش کردند. از سمنان یک کاغذی به دست مادرم رسید که رویش نوشته شده بود من زنده ام. مادرم بعد از شش ماه فهمید که پدرم زنده است و کجاست. مادرم تمام این مدت را با چند تا بچه به خانه پدرش در یکی از روستاهای اطراف مشهد رفته بود.
می گفت هر وقت مأموران امنیه می آمدند به روستا، یکی از بالای پشت بام فریاد می زد: «بیدار باش». بعد از این که مأمورها می رفتند صدا می زد: «آزاد باش». بچه ها تمام این مدت بی تابی می کردند. بالاخره مادرم با پدرش و خواهر دوازده ساله و برادر هشت ساله ام، راهی سمنان می شوند و شهر به شهر خودشان را مخفی می کنند. مادرم می گفت وقتی می رسیدیم به شهر، بقچه بزرگی روی سرم می گذاشتم تا معلوم نشود حجاب دارم. مدتی در سمنان ساکن می شوند تا پدرم حدود سال 1320 از تبعید آزاد می شود.
بازخوانی زمینه های یک قیام مردمی، پس از هشتاد سال/ رویدادهایی که به «قیام مسجدگوهرشاد» منجر شد
پایگاه خبری تحلیلی «پارس»- جواد نوائیان رودسری- رضاخان، سیاست های فرهنگی و اجتماعی خود را، پس از رسیدن به سلطنت تغییر داد. رویکرد جدید او، رویکردی دین ستیزانه و مبتنی بر حذف یا دست کم خنثی کردن نقش مذهب، در معادلات اجتماعی و سیاسی بود. وقایع نخستین سال های حکومت رضاخان، نشان می دهد که رویکرد وی، چنان که برخی از مورخان معتقدند، تصمیمی آنی و صرفاً متأثر از سفر او به ترکیه و دیدار با «آتاتورک» نبوده است. «مهدی قلی هدایت» در کتاب «خاطرات و خطرات»، به برخی سیاست های ضددینی رضاخان اشاره و ضمن تحلیل وقایع مربوط به کشف حجاب، تصریح می کند که طی سال های 1306 و 1307ش، «تاج الملوک آیرملو»، همسر رضاخان و مادر محمدرضاپهلوی، نیز «رفع حجاب» را تشویق می کرد.
اتخاذ این رویکرد، که با شعائر دینی و اخلاق عمومی تضادی آشکار داشت، باعث بروز برخی واکنش ها از سوی جامعه شد. این واکنش ها، که همزمان با آغاز دوران دیکتاتوری رضاخان رخ می داد، به شدیدترین و خشن ترین شکل ممکن، سرکوب می شد. نخستین رویارویی رضاخان با مردم، در این عرصه، در سال 1307ش اتفاق افتاد. در این سال، رضاخان، به دلیل اعتراض مرحوم آیت ا...محمدتقی بافقی، به حضور خانواده سلطنتی بدون رعایت حجاب کامل اسلامی، در حرم مطهر حضرت معصومه(س)، آن عالم وارسته را مورد ضرب و شتم و بی حرمتی قرار داد و سپس تبعید کرد. متأسفانه، به هر دلیلی، این اقدام رضاخان با اعتراض عمومی روبه رو نشد. همین امر به رضاخان، برای اجرای سیاست های ضدمذهبی اش، جرأت بیشتری داد و سرانجام واقعه «مسجد گوهرشاد» را رقم زد. هرچند برخی پژوهشگران معتقدند، اعتراض شدید آیت ا... بافقی، باعث شد رضاخان اجرای کامل سیاست های ضددینی خود را به تأخیر بیندازد. چند ماه پس از این اتفاق، رضاخان پروژه تغییر مظاهر فرهنگی و دینی کشور را با تغییر پوشش مردان کلید زد. این آغاز جریانی بود که طی آن وقایع دردناک و غم انگیزی رقم خورد. بنابراین روند اجرای «کشف حجاب» توسط رضاخان، طی دوره ای چندساله اتفاق افتاد و دست کم هفت سال قبل از تصویب قانون «کشف حجاب» آغاز شد.
زمینه سازی برای «کشف حجاب»
رضاخان در پی این بود که مظاهر غربی را جایگزین ارزش های فرهنگی جامعه اسلامی ایران کند. دکتر «موسی فقیه حقانی»، مورخ معاصر، در مقاله ای با عنوان «سیاست های فرهنگی رضاخان و کشف حجاب»، می نویسد:«اولین اقدام شاه در غربی کردن ظاهر ایرانیان از این برداشت ساده لوحانه ناشی می شد که اگر ایرانیان اختلافات ظاهری خود را با اروپاییان از بین ببرند، راه ترقی و پیشرفت آن ها هموار خواهد شد! در دیدگاه رضاشاه، تفاوتی از لحاظ روح، جسم و استعداد با خارجی ها وجود نداشت، جز همین کلاه! بنابراین، تغییر پوشش مردان که ابتدا از تعویض کلاه آغاز شد، سرلوحه کار حکومت قرار گرفت.»
رضاخان طی نزدیک به 7 سال، از 1307 تا 1314هـ.ش، زمینه های ترویج فرهنگ غربی را در جامعه ایرانی بیش از پیش فراهم کرد. هرچند برخی مظاهر این فرهنگ، در پی فعالیت برخی منورالفکرها، از دوره مشروطه به بعد، در جامعه قابل مشاهده بود، اما در دوران رضاخان جنبه رسمی به خود گرفت و حکومت می خواست به هر شکل ممکن، آن را به هنجار عمومی جامعه تبدیل کند. با این حال، شاید رضاخان به دلیل غرور و عدم شناخت صحیح جامعه ایرانی، از یک مسئله مهم و راهبردی غافل بود: جایگاه والای دین اسلام، در تار و پود زندگی ایرانیان. او بر این باور بود که با استفاده از جنگ روانی ناشی از شدت عمل در اجرای سیاست هایش، توانسته است نهادهای دینی و روحانیت را در موضع ضعف قراردهد. به زعم رضاخان، در شرایط به وجود آمده و اختناق حاکم بر جامعه، روحانیان دیگر قادر نبودند مردم را برای مقابله با سیاست های ضددینی او سازماندهی کنند. او، با چنین دیدگاهی، پس از مسافرت به ترکیه، در سال 1313ش، در پی اجرای کامل سیاست های ضدمذهبی خود برآمد، اما واقعه «مسجد گوهرشاد» نشان داد که رضاخان سخت در اشتباه بوده است.
رویدادهایی که قیام را رقم زد
واقعه «مسجد گوهرشاد» را می توان رویارویی جدی و تمام عیار مردم با سیاست های ضددینی رضاخان دانست. شهر مشهد، به عنوان شهری مذهبی، پیشتر، در ماجرای تغییر لباس مردان و اجباری شدن «کلاه پهلوی»، از خود مقاومت هایی نشان داده بود. در آن زمان، «محمدولی اسدی»، نایب التولیه آستان قدس، اعتقاد داشت که به دلیل جو مذهبی و جایگاه دینی مشهد، نباید برای اجباری کردن لباس جدید در این شهر، مانند برخی نقاط کشور، از زور استفاده کرد. او این مسئله را با مرکز درمیان گذاشته بود. با این حال، به «پاکروان»، استاندار وقت، دستور داده شد قانون اجباری شدن لباس غربی را در مشهد، با شدت و حدت اجرا کند.
همان طور که اشاره کردیم، با آغاز سال 1314ش، رضاخان به فکر اجرای کامل سیاست های ضدمذهبی خود و در رأس آن ها، اجباری کردن «کشف حجاب» افتاد. به همین دلیل جشن های متعدد، با بهانه های مختلف، در سراسر کشور برپا می شد و طی برگزاری آن ها، گروهی از بانوان، بدون حجاب اسلامی، در جشن شرکت می کردند. تا پیش از آن، «کشف حجاب» تنها در مجالس غیرعمومی رایج بود، اما رویکرد جدید، نشان می داد که رژیم پهلوی، در پی عمومیت بخشیدن به این رویه است.
نگرانی شدید مردم و علما از این مسئله، واکنش های متعددی را برانگیخت. این واکنش ها، به ویژه پس از برگزاری جشن شیراز و زمانی که مردم این شهر در اعتراض به حضور بانوان بی حجاب در جشن، مجلس را ترک کردند، شدت بیشتری پیدا کرد. در مسجد وکیل شیراز، مرحوم «سیدحسام الدین فالی»، در اعتراض به «کشف حجاب»، سخنرانی شدیداللحنی کرد. در تبریز نیز آیت ا...«سیدابوالحسن انگجی» و آیت ا...«آقامیرزا صادق آقا» به تقبیح این رفتار پرداختند و نسبت به عواقب سیاستی که رضاخان در پیش گرفته بود، هشدار دادند. نتیجه این اعتراضات، شدت عمل بیشتر رضاخان، زندانی شدن مرحوم «فالی» و تبعید علمای تبریز به سمنان بود.
آگاهی از وقایع شیراز و واکنش علما و مردم مشهد
با رسیدن خبر وقایع شیراز و تبریز به مشهد، علما و مردم این شهر نیز به حمایت از مبارزات برخاستند. فضای ملتهب شهر و شرایط بحرانی ناشی از اقدامات رضاخان، باعث شد، علمای شهر برای تصمیم گیری و اتخاذ راهکاری مؤثر، جلساتی برگزار کنند. طی این جلسات، آیت ا...«سیدحسین قمی»، آیت ا...«سیدیونس اردبیلی» و جمعی از علمای مشهد، به این نتیجه رسیدند که وقایع روی داده، مقدمه ای برای اجباری شدن «کشف حجاب» است و باید با آن مقابله کرد. مرحوم آیت ا...«سیدحسین قمی»، طی سخنانی به تحلیل و بررسی شرایط به وجود آمده پرداخت و با حالتی اشک آلود، خطاب به مردم، گفت:«امروز اسلام، انسان فداکار می خواهد و بر مردم لازم است که در برابر این سیل بنیان کن که خانه ارزش ها و دژ استوار دیانت را مورد تهدید قرار داده [است]، قیام کنند.»در پی این تصمیم، آیت ا...«سیدحسین قمی»، پس از دیدار با «پاکروان» و «اسدی»، از آن ها خواست موضع علما و مردم مشهد را درباره سیاست های ضددینی رضاخان، به وی اطلاع دهند، اما این دو نفر، که جرأت انجام این کار را نداشتند، از پذیرش درخواست آیت ا...«قمی»، سر باز زدند. به همین دلیل «آیت ا...قمی»،روز 9 تیرماه 1314، به همراه سه تن از اطرافیانش، راهی تهران شد تا شخصاً با رضاخان دیدار و گفت وگو کند. «آیت ا...سیدحسین قمی»، پس از ورود به تهران، با استقبال گسترده مردم روبه رو شد. هم صدایی مردم تهران با «آیت ا...قمی»، در مقابله با سیاست های ضددینی رضاخان و پاسخ تند وی به تهدید شاه، باعث بازداشت آن عالم مبارز، به دستور رضاخان، شد. وقتی خبر بازداشت آیت ا...«سیدحسین قمی» به مشهد رسید، فضای شهر به شدت ملتهب شد. نظمیه که از شرایط به وجود آمده و احتمال قیام مردم، بیمناک بود، تعدادی از روحانیان و علمای مشهد را بازداشت کرد، اما این اقدام ناشیانه بر اعتراضات عمومی دامن زد. مردم شهر مشهد و روستاهای اطراف، برای اعلام اعتراض خود به سمت حرم مطهر امام رضا(ع) حرکت کردند.
آغاز تحصن و سخنرانی «بهلول»
با اجتماع مردم در حرم مطهر رضوی، سخنرانان به تشریح شرایط بحرانی و خطرناک به وجود آمده پرداختند. یکی از این سخنرانان، که صحبت های وی بسیار مورد توجه مردم واقع شد، مرحوم شیخ«محمدتقی بهلول» بود. وی که از چندی قبل و در پی وقایع شیراز و تبریز، به سخنرانی در شهرهای استان خراسان، علیه سیاست های ضدمذهبی رضاخان پرداخته و تحت تعقیب قرار گرفته بود، با شنیدن خبر دستگیری آیت ا...«قمی» و اجتماع مردم مشهد در حرم مطهر رضوی، روز 17 تیرماه 1314 از قائن وارد مشهد شد و در جمع مردم به سخنرانی پرداخت. مأموران شهربانی وی را بازداشت و در یکی از اتاق های صحن کهنه(انقلاب فعلی) حبس کردند، اما مردم با حمله به محل بازداشت وی، او را آزاد کردند. «عباسعلی وهاب زاده» در کتاب «کشف حجاب از کشف حجاب»، می نویسد:«بهلول طی سخنرانی هایی پرشور، به کشف حجاب حمله کرد و این حرکت را تهاجمی علیه دیانت و ارزش های معنوی دانست.» در پی این سخنرانی «بهلول»، تحصن مردم مشهد در «مسجد گوهرشاد» آغاز شد.
محاصره مسجد و قتل عام متحصنان
زمانی که خبر این تحصن به رضاخان رسید، وی دستور برخورد شدید با آن را داد. به این ترتیب، همزمان با اذان صبح روز جمعه، 19 تیرماه 1314، نیروهای نظامی، به فرماندهی «ایرج مطبوعی»، «مسجد گوهرشاد» را محاصره و از ورود افراد جدید به آن جلوگیری کردند. با این حال مردم، حاضر به ترک مسجد و بر هم زدن تحصن نشدند. رضاخان که از شرایط به وجود آمده به شدت خشمگین بود، فرمان تیراندازی به مردم را صادر کرد. به این ترتیب نظامیانی که مسجد را محاصره کرده بودند، به سمت مردم تیراندازی کردند. روز 20 تیرماه، تعداد شهدا و مجروحان به 150 نفر رسید، اما مقاومت مردمی همچنان ادامه داشت. روز 21 تیرماه، قتل عام مردم حاضر در مسجد گوهرشاد آغاز شد. طی چند ساعت صدها نفر به شهادت رسیدند. آمار شهدا هیچ گاه به درستی اعلام نشد. شاهدان عینی از 56 کامیونی سخن گفته اند که پیکر شهدا را از مسجد گوهرشاد به مکان های مختلفی انتقال می دادند. برخی شواهد از گورهای دسته جمعی حکایت دارند؛ گورهایی که در برخی مناطق، از جمله در «باغ خونی»، برای دفن پیکرهای شهدا ایجاد شده بود. با پایان یافتن قتل عام و انتقال پیکرهای شهدا، دستگیری علما و روحانیان مشهد آغاز شد. بر اساس اطلاعات مؤلف کتاب «قیام گوهرشاد»، 33 نفر از علما و روحانیان مشهد بازداشت و به تبعید یا زندان های طویل المدت محکوم شدند.
دست رضا خان درد نکنه