/تحلیل-نیویورکتایمز/
درس کارل مارکس به اخوانالمسلمین

«کارل مارکس اینچنین نوشته است که تاریخ خود را تکرار میکند، اول به صورت تراژدی و سپس یک نمایش مضحک. منظور مارکس انقلاب ۱۸۴۸ فرانسه بود که در آن یک قیام دموکراتیک علیه حکومت سلطنتی در نهایت به دیکتاتوری ناپلئون بناپارت انجامید؛ همانی که انقلابیون ۶۰ سال پیش از آن میخواستند از دستش خلاص شوند! »
به گزارش پارس به نقل از ایسنا، روزنامه نیویورک تایمز در تحلیلی با عنوان" درس کارل مارکس برای اخوان المسلمین" نوشته است: « در سال ۱۸۴۸، کارگرها به لیبرال ها در پی ریزی انقلاب دموکراتیک برای سرنگونی حکومت سلطنتی فرانسه پیوستند اما پس از سرنگونی حکومت سلطنتی، اپوزیسیون ازهم پاشید.
لیبرال ها بسیار نگران خواسته های" رادیکال" طبقه کارگری بودند. محافظه کارها نیز آماده همکاری با لیبرال ها و راه اندازی دوباره شکل جدیدی از حکومت دیکتاتوری بودند.
امروز در مصر نیز اتفاقاتی به همان شکل رخ می دهد. اقتدارگراها و لیبرال ها سررشته ی امور را در دست دارند و اسلام گراها نیز نقش سوسیالیست ها را ایفا می کنند. یک بار دیگر، یک جنبش مردمی عجول و بی تجربه با در دست گرفتن قدرت، زیاده روی کرد. یک بار دیگر لیبرال ها از تغییراتی که شریک انقلابی پیشین آنها می خواست صورت دهد ترسیدند و به آرامی برای محافظت از خود به سوی محافظه کارها روی برگرداندند و همانند انقلاب ۱۸۴۸ فرانسه، اقتدارگراها از اینکه دوباره زمام امور را در دست گرفتند، بسیار خوشحال هستند.
اگر ارتش مصر به سرکوب هواداران محمد مرسی، رئیس جمهوری مخلوع این کشور ادامه دهد و لیبرال ها نیز از این اقدام حمایت کنند، آنها دقیقا مانند جانشینان معاصر مارکس عمل خواهند کرد.
" اسلام گراهای دنیا متحد شوید! " آنها ممکن است حتی بگویند: " شما غیر از زنجیر چیزی برای از دست دادن ندارید. " و متاسفانه حق با آنها خواهد بود.
جای تعجب نیست که لیبرال های مصری درست دو سال پس از پیوستن به اسلام گراهای این کشور برای سرنگونی رژیم اقتدارگرای وقت، ارتش این کشور را به کودتا برای پایان دادن به اولین تجربه دموکراسی مصر سوق دهند.
در مراحل اولیه صورت پذیرفتن جنبش سیاسی در یک کشور، به طور معمول لیبرال ها و دموکرات ها درخصوص چیزی بجز لزوم سرنگونی نظام وقت، توافق نمی کنند.
پایه ریزی یک نظام دموکراتیک پایدار یک رویه دو مرحله ای دارد. اول اینکه باید به موجودیت نظام پیشین پایان داد و سپس یک جایگزین دموکراتیک پایدار به وجود آورد. اما به دلیل پر شور بودن مرحله اول، بسیاری از مردم فکر می کنند که با رفتن دیکتاتور دیگر بازی به پایان رسیده است. اما مرحله دوم سخت تر است. نمونه های زیادی از ائتلاف های بزرگ برای سرنگونی دیکتاتورها وجود داشته است اما تعداد کمی از آنها در کنار یکدیگر ماندند و بر سر ترتیبات حکومت جدید توافق کردند. جنبش های اپوزیسیون پس از پیروزی با گرفتاری در هیاهوی داخلی و درگیری با نیروهای احیا شده رژیم سرنگون شده، از نفس می افتند.
در سال ۱۸۴۸" سال انقلاب فرانسه" برای اولین بار یک جنبش کارگری در صحنه سیاست پا گذاشت و خواسته های آن لیبرال ها را به وحشت انداخت. آنها آزادسازی اقتصادی می خواستند؛ بعضی از آن کارگرها تغییرات اجتماعی و اقتصادی شدیدتری را خواهان بودند.
لیبرال ها فضای سیاسی را تا حدی محدود گذاشتند اما گروه های کارگری خواستار دموکراسی کامل و تمام قدرتی بودند که در پی آن می آید.
وقتی برای لیبرال ها مشخص شد ممکن است گروه های کارگری و سوسیالیست ها پیروز رقابت شوند، دچار تردید شدند و بسیاری از آنها را با مشاهده بازگشت اقتدارگرایی بین بد و بدتر، محافظه کاران را انتخاب کرده و به آنها روی آورند.
این دقیقا همان روندی است که در مصر در حال رخ دادن است. سال ها حکومت استبدادی در این کشور به این معنی است که موسسات سیاسی و اجتماعی که در آنها اختلاف نظرهای عمومی به صورت صلح آمیز مطرح می شوند، به صورت نظام مند سرکوب و توقیف شده اند و حکومت نیز چند دستگی و نفاق اجتماعی را تشدید بخشیده است.
با این تفاصیل، به محض پدیدار شدن دموکراسی، عدم اطمینان طولانی مدت و خصومت به وجود آمده، به یکباره به لفاظی های افراطی، اعتراضات عمومی و خشونت تبدیل شد. این گونه اتفاقات همواره لیبرال ها را می ترساند زیرا آن ها به نظم و اعتدال معتقدند بوده و از رخدادهای رادیکال اجتماعی دوری می کنند. این موضوع همانگونه که در سال های ۱۷۸۹ و ۱۸۴۸ (دوره زمانی انقلاب فرانسه) در اروپا رخ داد، امروزه درخصوص لیبرال ها در مصر نیز صدق می کند.
مشکل، چگونگی واکنش لیبرال ها در مقابل این تهدیدهاست. در دوره های انتقال سیستم حکومتی کشورهای شرق و جنوب اروپا به دموکراسی طی اواخر قرن بیستم، افراط گرایی و دین گرایی، فاکتورهای اصلی نبودند. اما گروه های مختلف می توانستند قواعد بازی را قبول کنند.
همچنین در بسیاری از کشورهای اروپایی، این اولین تلاش برای دستیابی به دموکراسی نبود و اتحادیه اروپا نیز به آنها کمک می کرد. اما در مصر و دیگر کشورهای جهان عرب تهدید افراطیون، لیبرال ها را به وحشت می اندازد و به دلیل وجود سال ها اقتدارگرایی در آنجا، نه فرهنگ مصالحه وجود دارد و نه همسایه ای قوی و دموکرات که آنها را کمک و هدایت کند.
شکست مفتضحانه سال ۱۸۴۸ گروه های رادیکال، جنبش سوسیالیستی را به ضرر میانه روها قوی کرد و باعث ایجاد یک نقاق فاحش بین لیبرال ها و کارگرها شد.
پس از اینکه لیبرال ها، دموکراسی را کنار گذاشتند، جهت گیری سوسیالیست های میانه رو احمقانه به نظر می آمد و رادیکال ها با حمایت از راهبرد غیر دموکراتیک، قوی تر شدند.
در سال ۱۸۵۰، مارکس و انگلس، فیلسوف و انقلابی آلمانی، خطاب به" اتحادیه کمونیست لندن" اظهار داشتند که پیش بینی کرده اند یک حزب به نمایندگی از طبقه متوسط (بورژوازی) آلمان به زودی به قدرت رسیده و به سرعت قدرت خود را علیه کارگرها به کار می گیرد. شما دیدید که این پیش بینی درست از آب درآمد.
سپس مارکس و انگلس هشدار دادند که" باید آماده بود تا با قدرت و هوشیاری با این حزب به مخالفت پرداخت. "
آنها ادامه دادند: خصومت این حزب نسبت به کارگرها از اولین ساعات پیروزیشان آغاز خواهد شد و کارگرها باید علیه آنها سازماندهی و مسلح شوند.
اشتباهی که لیبرال ها در اروپای قرن نوزدهم مرتکب شدند این بود که سوسیالیست ها را متحجر می دانستند. هر چند گروهی از سوسیالیست ها افراطی و متعصب بودند اما بقیه آنها مخالف خشونت و مرهون دموکراسی بودند.
در حقیقت آن سوسیالیست هایی که بعدها به سوسیال دموکرات های اروپا تبدیل شدند، به دنبال اصلاحات اقتصادی و اجتماعی بودند، نه آن کمونیست هایی که برای کاپیتالیسم و دموکراسی یک تهدید کشنده محسوب می شدند. اما هنوز لیبرال های اروپایی این تفاوت ها را درک نمی کردند؛ آنها با دموکراسی سازی کامل مخالفت کرده و شدیدا به دنبال سرکوب کل جنبش بودند. نتایج این اقدامات فاجعه بار بود.
گروه های تندرو، خشن و غیر دموکراتیکی که در جنبش سوسیالیست فعال بودند به این پرسش برخوردند که چرا کارگرها باید در سیستمی که نمی خواهد احتمال پیروزی آنها را قبول کند شرکت کنند و وقتی که سوسیالیست ها به قوی ترین نیروی سیاسی اروپا تبدیل شدند، لیبرال ها برای خلع قدرت کردن چپ گراها، به تعاملات ناخوشایندی با محافظه کارها دست زدند.
در نتیجه این اقدامات جوامع اروپایی بیش از پیش چند دسته و آشوب زده شدند. امروز لیبرال های مصری در حال تکرار همان اشتباهات هستند. یک بار دیگر آنها رقبای سیاسی (اخوان المسلمین) خود را افراطی هایی می بینند که برای نابودی همه ارزش های لیبرالیسم مصمم هستند.
اما هماطور که همه سوسیالیست های اروپا، استالین گراهای خشک نبودند، همه اسلام گراهای مصر هم به دنبال تشکیل یک حکومت دینی نیستند. امروزه اسلام گراهایی هستند که دوست دارند با قواعد بازی پیش بروند و باید آنها را به اعمال این رویکرد تشویق کرد.
اسلام گرایی همچنان بزرگترین و سازمانی ترین نیروی محبوب سیاسی در مصر است و این بسیار مهم است که ارتش مصر و همپیمانان لیبرالش به اسلام گراها این اطمینان را بدهند که در آینده دموکراتیک منطقه، جایی برای آنها نیز هست.
یک قرن پس از اینکه سوسیال دموکرات ها، لیبرال ها و حتی محافظه کارهای اعتدال گرا در نهایت برای تشکیل نظام های دموکراتیک مستحکم در اروپا با یکدیگر همپیمان شدند، اتفاقی که می توانست و می بایست زودتر از این ها با خشونت کمتر رخ می داد، لیبرال های خاورمیانه باید به جای تکرار کورکورانه تاریخ ملتهب اروپا، از آن درس بگیرند. »
ارسال نظر