همسر مهآفرید امیر خسروی از زندگی خانوادگی اش می گوید
مه آفرید پول دست من نمی داد!

یکی از همین روزهای بهاری، سارا خسروی، همسر مه آفرید خسروی پای سوالات خبرنگاران نشست و با حوصله بیش از دو ساعت در خانه پدری اش در یکی از خیابانهای خلوت شمال تهران ماجرای زندگی ۱۸ ساله خود با مهآفرید را برای شرح داد.
به گزارش پارس به نقل از قانون، او که روزگاری همسر یکی از پولدارترین های جهان بود این روزها با مشکل مالی دست و پنجه نرم می کند و می گوید من نمی توانم با ماهی ۲.۵ میلیون تومان حقوقی که برایم تعیین کرده اند زندگی کنم. مشکلات شدید مالی دارم و برای ثبت نام فرزندانم در مدرسه نیز نمی دانم چه کنم.
در حین صحبت هایش اما مدام می گوید که آرزویش داشتن زندگی متوسط بود. می گوید ممکن است کسی حرف های من را درک نکند اما قدر آرامش زندگیتان را بدانید که پول برای من هیچ آرامشی به ارمغان نیاورد. او می گوید یک هفته قبل از دستگیری دلش می شکند نفرین می کند. می شود مصداق این شعر که « خانمانسوز بود آتش آهی گاهی/ ناله ای می شکند پشت سپاهی گاهی. »
واقعا شرایطتتان سخت است؟
بله، واقعا سخت است. ما منزل مسکونی از خودمان نداشتیم. در حقیقت مستاجر بودیم و بعد از این اتفاقات در منزلی که متعلق به پدرم است، ساکن شده ام.
همسر شما که بسیار پولدار بود، چرا یک واحد مسکونی لوکس خریداری نکرد؟
نمی دانم. مه آفرید کلا آدمی بود که درباره کارهایش زیاد توضیح نمی داد.
خب حالا پیشنهاد او برای حل مشکل مالی تان چیست؟
مه آفرید می گوید لوازم خانه را بفروش اما از لوازم خانه ما صورت برداری شده است و من اجازه فروش آنها را ندارم. به او می گویم هم قبول نمی کند. می گوید وقتی گشنه ای چکار باید بکنی؟ من بارها گفته ام که می خواهم کار کنم اما او به شدت مخالف است و می گوید نباید کار کنی.
آقای مه آفرید در دادگاه گفته که هزینه ماهانه شما ۲۵ میلیون تومان است، با ۲۵ میلیون تومان در ماه چکار می کردید؟
خب این حرف را از روی لجبازی گفته. برای این که کسانی که می خواهند حقوق ما را تعیین کنند، در جریان باشند. من این همه هزینه نداشتم. در واقع من اصلا پولی نداشتم. شیوه ما این طور بود که هر چیزی که می خواستم خریداری کنم را می خریدم و پولش را از طریق هماهنگ کردن با منشی اش برایم می فرستاد.
یعنی هیچ وقت مبلغ مشخصی به عنوان خرجی خانه به شما نمی داد؟
نه، می گفت هر چقدر پول می خواهی بگو، منشی ام برایت بفرستد.
خودش اهل خرید کردن برای خانه بود؟
هیچ وقت. حتی یک بار در تمام این سال ها یک نمک برای خانه نخرید. همه کارهای خانه را من خودم شخصا انجام می دادم.
حالا نگفتید با ۲۵ میلیون تومان چه می کردید؟
هزینه من این قدرها نبود. می دانید اصلا این خرج ها از کجا درآمد. منشی پولی که برای من می فرستاد را در دفتر یادداشت می کرد. خب یک بار من خانه را تعمیر کرده بودم. در آنجا نوشته شده بود ۲۰ میلیون تومان برای خانم خسروی. هزینه مدرسه بچه ها بود اما به نام من نوشته شده بود. چیزی برای خانه می خریدم، به نام من یادداشت شده بود. امروز اگر از کسی بپرسند، فکر می کند من دائم در حال خرید و گردش و پول خرج کردن بودم اما واقعیت این نبود. من زندگی تجملی عجیب و غریبی نداشتم. اصلا شوهرم به تجملات اعتقادی نداشت و سعی می کرد تظاهرات بیرونی نداشته باشد.
اما انگار خدمتکار فیلیپینی و آشپز مالزیایی در خانه داشتید؟
خدمتکار فیلیپینی بله، ۶ ماه ما یک غلطی کردیم. اما من هیچ وقت آشپز نداشتم. اصلا آشپزی را به دست کسی نمی سپارم.
ماجرای خدمتکاران فیلیپینی چه بود؟
من فقط یک خدمتکار داشتم. علتش هم این بود که بچه کوچک داشتم و باید به امور بچه بزرگم هم می رسیدم. خب همه می گفتند تو که امکاناتش را داری کمک بگیر. من هر پرستار ایرانی را استخدام کردم اذیتم کرد. یا از خانه مان دزدی می کردند یا وظیفه شان را خوب انجام نمی دادند. من هم شنیدم شرکتی هست که از فیلیپین پرستار استخدام می کند، این کار را کردم و چنین ماجرایی رقم خورد. اتفاقا همان ماه های آخر قبل از دستگیری این اتفاق افتاد و وقتی از دادستانی به خانه ما آمدند این خدمتکار را دیده بودند و آن طور توی بوق و کرنا کردند.
حالا که اصرار به کار کردن دارید، اگر بخواهید کار کنید، چقدر حقوق برایتان کافی است؟
نمی دانم. با حقوق کارمندی که نمی شود روزگارم بگذرد. اما به کار طراحی داخلی علاقه دارم یا اینکه با کسی شریک باشم و فعالیتی راه بیندازم. همسرم در برآوردی که به دادستانی برای تعیین حقوق داده گفته است ۶ میلیون تومان در ماه برای ما لازم است و من فکر می کنم این مبلغ کافی باشد.
با هم سفر می رفتید؟
خیلی کم. همین ۳-۲ سال پیش برایش پاسپورت گرفتم. ما یک بار هنگ کنگ رفتیم. حالا همه می روند اما برای ما این همه سر و صدا شد و یک بار هم فرانسه و سوییس رفتیم. توی سفر هم دائما با تلفن صحبت می کرد. بیشترین هزینه ما همین پول موبایل بود که برای کارهایش می داد. اصلا دائم به کار فکر می کرد.
ماجرای سفر هنگ کنگ نبود که سروصدا کرد، جواهراتی که در آن سفر خریدید سروصدا کرد.
خب باید در این مورد در تلویزیون صحبت شود؟
حالا اصل مسئله جواهر ۶میلیارد تومانی چه بود؟
اتفاقا من هم وقتی شنیدم شک کردم که این جواهر را برای چه کسی خریده اما اصلا این طور نبود. بعد هم زیرنویس تلویزیون زدند که جواهر نبوده و بدلی بوده. خودش هم گفت من این را نخریدم.
اما برای شما جواهرات میلیاردی خریده بود.
این ها همه مربوط به همین دو سال آخر است. خودم هم تعجب می کردم که چطور شوهر من که اصلا اهل خریدن این چیزها برای من نبود، این کارها را می کرد.
فکر می کنید چرا؟
به خاطر عذاب وجدانش.
از بابت ازدواج مجددش؟
شاید. فکر می کنم چون شک من در این دو سال آخر بیشتر شده بود، سعی می کرد با این چیزها دهان من را ببندد.
چند سال است ازدواج کرده اید؟
حدود ۱۸ سال. من هفده ساله بودم که نامزد کردیم. حاصل این ازدواج هم دو دختر است. صبای ۱۵ ساله و دیبای ۶ ساله.
مهریه چقدر بود؟
۵۰۰ سکه. پدر و مادر من پیشنهاد دادند و او پذیرفت. البته ما سال ۷۴ عقد کردیم و سال ۷۶ رفتیم سر خانه و زندگی مان. همون موقع هم دائم می گفت کار دارم و وقت ندارم. من هم همه چیزهایی را که می گفت قبول می کردم برای همین بدون گرفتن جشن عروسی رفتیم مشهد و زندگی مشترکمان را شروع کردیم.
زندگی با مه آفرید چگونه بود؟
شاید توی این هجده سال، ما به اندازه یک سال کنار هم بودیم. همه این سال ها من دنبالش بودم چون دائم کار می کرد. من همیشه بهش افتخار می کنم چون واقعا صادقانه کار می کرد و به همه سود می رساند. کارش را به همه چیز ترجیح می داد. از صبح ساعت ۶ که از خانه بیرون می زد پی کار بود تا شب ساعت ۱۱ که برمی گشت. ما همیشه مکاتبه ای با هم ارتباط داشتیم. مثلا من وقتی کاری با او داشتم برایش یادداشت می کردم و می گذاشتم بخواند. او هم جوابم را می نوشت و می گذاشت. من تقریبا همه این سال ها از او دور بودم. خیلی سخت بود. حالا هم با شرایط پیش آمده وضع زندگیم سخت تر از قبل شده است.
اگر بخواهید شخصیتش را توصیف کنید، چه می گویید؟
آدم ساکت و تودار و محکم. اصلا حسود نبود. دوست داشت همه چیز از طرف خودش برای دیگران برود. به هر چیزی می خواست می رسید. مثلا کارآفرینی آرزویش بود. به آرزویش هم رسید اما نمی دانم چرا این طور شد؟ استرس های زیادی داشت. مثلا شب ها غالبا بی خواب می شد. ساعت دو، سه بلند می شد و راه می رفت. یک استرس دائمی همراهش بود. او زندگی اش را توی کار تعریف کرده بود. دائم ایده داشت که باید چه کار جدیدی انجام بدهد. مثلا یک بار که داشتیم می رفتیم مسافرت، توی اتوبوس شروع کرد به فکر کردن و یادداشت برداشتن. وقتی رسیدیم شمال هم سریع رفت پی اجرایی کردن طرحش.
با اتوبوس به سفر رفته بودید؟ خودروی شخصی نداشتید؟
نه. ما اولین خودروی شخصی مان را وقتی صبا کلاس دوم دبستان بود خریدیم. یعنی ۸-۷ سال قبل.
چه اتومبیلی بود؟
پژو ۴۰۵. کلا به خانه شخصی و خودروی شخصی و… اعتقاد نداشت.
تفریح خاصی داشت؟
کتاب خواندن.
بیشتر چه کتاب هایی می خواند؟
کتاب های تاریخی.
در خانه کتابخانه داشت؟
بله، کتابخانه بزرگی داشت و خیلی به کتاب هایش علاقه مند بود.
به چه غذاهایی علاقه مند بود؟
بیشتر به غذاهای محلی شمالی اما به دلیل بیماری اش نمی توانست این نوع غذاها را بخورد. با وجود سن کمش مبتلا به دیابت بود و بیماری قلبی. اغلب شب ها چند لقمه نان و پنیر می خورد و خودش را سیر می کرد. همیشه توی رژیم های سخت بود.
از چه سنی کار کردن را شروع کرد؟
از همان بچگی. سر زمین های پدرش می رفت و برای آن ها طرح و برنامه می داد که چه چیزی بکارند.
عاشق پول هم بود؟
نه. اصلا هدفش پولدار شدن نبود.
فکر می کنید پس چرا این قدر سخت کار می کرد؟
به این خاطر که همسر من آدم تایید طلبی بود. دوست داشت همه او را تایید کنند البته خودش این را قبول نداشت ولی من معتقدم به خاطر تایید گرفتن از دیگران این قدر کار می کرد.
درباره اهدافش صحبت می کرد؟ مثلا می گفت چه آرزویی دارد؟
بله، خیلی موقع ها می گفت آرزو دارم بروم جنوب شهر توی یک خانه حوض دار زندگی کنیم همیشه دنبال ساده زندگی کردن بود. توی خانه هم همین بود. حتی زندگی توی روستا را دوست داشت. هرگز دنبال پول نبود. می گفت اگر من رئیس جمهور بودم این کار را می کردم.
دوست داشت رئیس جمهور بشود؟
خیلی. اما من با سیاسی شدنش خیلی مبارزه می کردم.
اما انگار سیاسی شده بود؟
فکر می کنم سیاسی اش کردند.
شما از ارتباطات سیاسی اش خبر داشتید؟
اصلا چیزی به من نمی گفت. هیچ چیزی درباره کارش را توی خانه مطرح نمی کرد. یعنی من هیچ وقت اطلاعی نداشتم که مثلا با فلان فرد معروف سر و کار دارد یا خیر. « مه آفرید» درباره ارتباطاتش و حوزه کاری اش زیاد اطلاعاتی نمی داد.
می گویید دنبال پول نبود اما در یک گزارش آمده که او دویست و نودمین ثروتمند جهان بوده.
بله، خیلی تلاش می کرد، خیلی هم پول به دست آورد اما هیچ لذتی از این پول ها نبرد.
از این وضعیت احساس نگرانی می کردید؟
از اینکه هر روز قدرتمندتر می شد، احساس نگرانی می کردم چون حس می کردم از من دورتر می شود.
آخرین دعوایتان کی بود؟
همان روزهای آخر، قبل از دستگیری بود که دعوایمان شد. من بعد از هشت – نه ماه تصمیم گرفتم که با مامانم و دوستش برویم لواسان. مه آفرید اونجا یک ویلا داشت. البته من هیچ کجا نمی رفتم، نه شرکت و نه جاهایی که داشت ولی آن روز مهمان دعوت کردم و راه افتادیم.
توی راه بودیم که زنگ زد و گفت برگردید بچه داداشم داره میره اونجا. فکر کنید این همه امکانات بود اما برای ما نبود. همه اون امکانات برای دیگران بود. یک روز زن و بچه اش نتوانستند از اون ویلا استفاده کنند. همش فکر می کردم من توی این زندگی چه حقی دارم؟ هیچی نباید داشته باشم؟ ما از وسط راه برگشتیم و من خیلی پیش مامانم و دوستش شرمنده شدم. اون شب خیلی ناراحت بودم و دعوامون شد. یادمه زدم وسط سینه ام و گفتم انشاا… همه پول هات را خدا ازت بگیره. اون هم یادش نرفته. من واقعا دلم شکست. خودش هم ناراحت شد از این موضوع و هنوز هم میگه. بهش می گفتم چرا برای ما ارزش قائل نیستی. چرا همه را به ما ترجیح می دی؟
هیچ وقت پیشنهاد نکرد از ایران بروید؟
چرا می گفت شما بروید صبا آن طرف تحصیل کند. اما من مخالف بودم. من هم آدمی نبودم که بخواهم دور از او بمانم. این کار را نکردم که یک موقع به سمتی نرود و نگوید تو من را تنها گذاشتی و من به همین خاطر همسر دوم گرفتم. نرفتم ولی باز هم این کار را کرد.
اگر به عقب برگردید حاضرید دوباره با مه آفرید خسروی ازدواج کنید؟
بله فکر کنم بهتر از او نتوانم پیدا کنم.
واقعا؟ حتی با اینکه بدون اطلاع شما ازدواج کرد؟
خب اشتباه کرد بدون اطلاع من ازدواج کرد.
چه زمانی از ازدواج دومش مطلع شدید؟
در مسیر بازجویی ها. وقتی از من پرسیدند شما کدام همسرش هستید شک کردم. مثلا اسم هایی را از من می پرسیدند که می شناسید یا خیر. وقتی گفتند مهرآفرین را می شناسید همان لحظه شک کردم که با توجه به نزدیکی اسم، حتما دخترش است.
چه حسی به شما دست داد؟
خیلی عصبانی شدم. آن شب خیلی سخت گذشت.
فهمیدن این موضوع سخت تر بود یا دستگیری اش؟
حکم اعدامش. من از هر چیز بیشتر از این حکم شوکه شدم.
هیچ وقت به این موضوع شک نکرده بودید؟
در این دو سال آخر چرا. ساعات خاصی در روزهای پنجشنبه نبود. یک چیزهایی را فقط زن ها می فهمند. از سر روی بالش گذاشتنش، از حالت انزجارش، یک چیزهایی فهمیده بودم.
همسر دوم او را می شناختید؟
وقتی منشی اش بود او را دیده بودم. اتفاقا یک بار که به من گفت خانم فلانی استعفا داد و رفت من تعجب کردم، گفتم این که این همه کارمند خوبی بود برای مه آفرید، چطور گذاشته که برود. همان موقع شک هایی کردم اما من آدمی نبودم که اهل تحقیق کردن و جاسوسی و… باشم.
بچه ها چطور مطلع شدند؟
به هر حال بند را آقای اژه ای آب داد و در تلویزیون هم اعلام کردند. البته من فکر می کنم نباید این موضوعات را رسانه ای می کردند. بچه ها هم همان زمان فهمیدند. صبا خیلی تعجب کرده بود می گفت من عاشق پدرم بودم، چرا اینطور شد؟
وقتی برای اولین بار بعد از فهمیدن ماجرای زن دوم او را دیدید، چه واکنشی داشتید؟
من با مه آفرید راحت صحبت نمی کردم. وقتی برای اولین بار بعد از چند ماه دیدمش، حتی نگهبانان فکر می کردند خیلی من ابراز احساسات کنم اما من به سردی دست دادم و در حالی که اشک توی چشمم جمع بود رفتم گوشه ای نشستم. نامه را به او دادم و او سرسری خواند. می خواست توضیح بدهد که من برای اینکه نگهبان ها از موقعیتش سوء استفاده نکنند گفتم بعدا حرف می زنیم.
پس توضیحی نداد؟
چرا! گفت پشیمانم و جبران می کنم.
شما هیچ وقت شناسنامه شوهرتان را ندیده بودید که متوجه ازدواج دوم او شوید؟
شناسنامه شوهرم را دیده بودم. فکر می کنم این روزها با پول هر کاری می شود کرد. اسم را در شناسنامه اش ننوشته بودند.
الان چه فکری درباره اش می کنید؟
شاید اگر این اتفاق نمی افتاد سرنوشت من عوض می شد. من وقتی این موضوع را فهمیدم کمی از علاقه و عشقم کم شد و توانستم این شرایط را طاقت بیاورم.
هیچ وقت درباره اینکه تکلیف این موضوع چه می شود حرف زده اید؟
گفتم تو چرا به من نگفتی. اگر می گفتی من تکلیف خودم را می دانستم و می گفتم بین ما انتخاب کن چون من اصلا اهل اینکه هر دو باشیم، نبودم.
فکر می کنید چرا نگفت؟
خب حس می کنم نمی خواست من را از دست بدهد. همیشه می گفت تو خیلی مادر خوبی هستی و من از تو راضی هستم.
شما در بین صحبت هایتان گفتید که به او بسیار اعتماد داشتید، این ماجرا اعتماد شما را خدشه دار نکر د؟
خوب من دوست دارم بهش اعتماد داشته باشم. الان هم این موضوع را بسته بندی کردم و کنار گذاشتم تا وقتی این مشکلات حل شد درباره اش تصمیم بگیرم.
هیچ وقت فکر کرده اید که از او جدا شوید؟
در این شرایط اصلا. چرا جدا شوم؟
توضیحی نداده که چرا دوباره ازدواج کرد؟
گفتم که می گوید اشتباه کردم. فکر کنم از سر دلسوزی. می گفت این خانم مریض بوده. گفتم یعنی هر کسی مریض بود تو باید باهاش ازدواج کنی؟
آ ن خانم در چه شرایطی زندگی می کند؟
فکر می کنم شرایطش خیلی بهتر از من است. او خانه شخصی به نام خودش دارد در حالی که من این وضعیت را نداشتم. او در همان خانه زندگی می کند اما به من گفتند تو باید از این خانه اسباب کشی کنی و دلیلی ندارد که در خانه به این بزرگی زندگی کنی. خب فکر می کنم من خیلی مظلومانه برخورد کردم. مثلا همه طلاها، بدلیجات و حتی گوشی تلفن همراهم که فیلم های خانوادگی در آن ضبط شده و به من تحویل ندادند. ماشین هایی را که به نام من بوده از من گرفتند و یک ۲۰۶ به من داده اند که دائم خراب است. اما آن خانم بهتر از حق خودش دفاع کرد.
چطور از دستگیری مه آفرید خسروی مطلع شدید؟
من ایران نبودم. با بچه ها دوبی بودم که مادرم تماس گرفت و گفت که همسرت دستگیر شده. اصلا تصور نمی کردم مشکل خیلی جدی باشد. فکر می کردم یک سوء تفاهم است که سریع حل می شود اما وقتی بعد از پنج ماه برای اولین بار به ما ملاقات دادند و دیدم با چشم بند آوردندش خیلی تعجب کردم و فهمیدم قضیه حسابی جدی است. خودش هم وقتی با ما تماس گرفت گفت هیچ چیزی نیست و حل می شود اما پرونده که اقتصادی بود، ناگهان سیاسی شد. اصلا نمی دانم چی شد؟
ا ولین بار که اعداد و ارقام پرونده را شنیدید چه حسی بهتان دست داد؟
تعجب کردم و گفتم وای یعنی شوهر من این قدر قدرت دارد؟ البته رقم سه هزار میلیارد تومان غلو بود. موضوع سر ۱۸۰۰ میلیارد تومان بود.
شما که می گویید از کارهای همسرتان زیاد خبری ندارید، این رقم ۱۸۰۰ میلیارد تومان را از خودشان شنیده اید؟
خیر، من از دفاعیاتش می گویم. البته همسر من اصلا یک ریال بدهی نداشت. دائم کار می کرد. ۳۰ هزار حقوق بگیر داشت و سعی می کرد به همه سود برساند.
موضوع پرونده مه آفرید هم سر بدهی نبود.
بله می دانم موضوع سر ال سی بود. اما ال سی را بانک باز کرده.
خب شوهر شما هم رشوه داده و سوء استفاده کرده.
برای رشوه باید اعدام شود؟ باید سه سال زندان باشد. بانکی ها نباید ال سی باز می کردند.
وقتی آقای خاوری از ایران رفت، شما نگران شدید؟ درباره این موضوع با همسرتان صحبت کردید؟
اگر در این مورد سؤالی هم بپرسم جوابی به من نمی دهد. من کلا در جریان پرونده نیستم و هر چه می دانم از دفاعیاتش است. حالا واقعا هم نمی دانم که مثلا اگر شخصی مثل آقای خاوری از ایران برود چه تاثیری بر روند پرونده مه آفرید دارد. اوضاع بدتر می شود یا بهتر. یا رفتن و ماندن فلان آقا چه تاثیری بر این وضعیت دارد. سؤالی هم از مه آفرید نکردم. اگر بپرسم هم جوابی نمی دهد.
بعد از صدور حکم اعدام مه آفرید را دیده اید؟
بله. دائم می گوید شما به فکر خودتان باشید. من مریضم شاید در خیابان هم راه می رفتم می افتادم و می مردم. می گوید هر چی خدا بخواهد همان می شود.
اگر بخواهید آخرین حرفتان را به مه آفرید بزنید چه می گویید؟
می گویم تو انسان بسیار خوبی بودی، درست رفتار می کردی اما شوهر خوبی نبودی و اگر فرصت دوباره ای یافتی به خانواده هم اهمیت بده.
مهم ترین آرزویی که در زندگی تان دارید چیست؟
آرزو داشتم و دارم که یک زندگی متوسط داشتم. زندگی ای که مرد خانه ساعت ۵ برگردد و کنار خانواده اش باشد. خیلی آرزو داشتم چهارتایی، من و بچه ها و مه آفرید بریم پارک. این پارک رفتن بدجوری روی دلم مانده.
واقعا حسرت یک زندگی متوسط را دارم. من فکر می کنم آرزویم این است که برایم پارک و پیک نیک. باور کنید مثل این فیلم ها یک بار من و همسرم در ماشین بنز نشسته بودیم کنار هم. من این طرف را نگاه می کردم و مه آفرید آن طرف را. دعوا هم کرده بودیم و اعصابم خرد بود. بعد دیدم که یک پیکان کنار ما ایستاد. چند نفر داخلش بودند. بچه ها در ماشین بودند و داشتند بازی می کردند. نمی دانید من چه حسرتی کشیدم آن موقع. شاید هیچ کس باور نکند اما به نظر من خوشبختی یعنی در کنار هم بودن.
فکر می کنید چرا زندگی تان این طور شد؟
شاید از چشم باشد. بالاخره دهن به دهن چرخید که مثلا وضعیت این طوری است و بعد هم این ماجرا پیش آمد.
از خودش پرسیده اید که آیا از راهی که رفته پشیمان است؟
می گوید من در مسیری افتاده بودم که باید تا تهش می رفتم. می گوید نمی دانم چی شد؟ اگر بیرون بیایم باز هم کار می کنم، کارآفرینی می کنم. او عاشق کار کردن است. حتی به او گفتم تو که حدس می زدی اینطور شود چرا فرار نکردی. چرا از ایران نرفتی؟ می گوید من اشتباهی نکرده ام که فرار کنم.
فکر می کنید عاقبت این پرونده چه شود؟
من خودم را برای همه چیز آماده کرده ام. ما مشیت خدا را نمی دانیم. من معتقدم بدون اینکه خدا بخواهد برگ از درخت نمی افتد. انگار اصلا می دانستم که چنین حکمی می دهند. بعضی مواقع فکر می کنم شاید اگر بمیرد برایش بهتر باشد. به هر حال باید دید مشیت خدا چیست. خودش هم من و بچه ها را آماده کرد. می گفت شما باید به فکر خودتان باشید. من خودم را به خدا سپرده ام
ارسال نظر