به گزارش پارس به نقل از فارس، ماجرای غدیر خم در بعضى از روایات، به طور مفصّل و طولانى، در بعضى دیگر، به صورت مختصر و کوتاه، در بعضى، تنها به گوشه ‏ اى از داستان و در بعضى به گوشه دیگر آن اشاره شده است که از مجموع آنها به طور خلاصه چنین استفاده مى ‏ شود:

مراسم حجّة الوداع در آخرین سال عمر پیامبر گرامی صلى الله علیه و آله، با شکوه هر چه تمام تر، در حضور پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله به پایان رسید؛ قلب ها در هاله ‏ اى از روحانیّت فرو رفته بود، و لذّت معنوى این عبادت بزرگ هنوز در ذائقه جان ها انعکاس داشت.

یاران پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله که عدد آنها فوق العاده زیاد بود، از خوشحالى درک این فیض‏ و سعادت بزرگ در پوست خود نمى‏ گنجیدند.

تعداد همراهان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را از ۹۰ هزار تا ۱۲۴ هزار نفر گزارش کرده اند.

نه تنها مردم مدینه در این سفر، پیامبر صلى الله علیه و آله را همراهى مى ‏ کردند، بلکه مسلمانان نقاط مختلف شبه جزیره عربستان نیز براى کسب یک افتخار تاریخى بزرگ به همراه پیامبر صلى الله علیه و آله بودند.

آفتاب حجاز بر کوه ها و درّه ‏ ها نور و حرارت مى ‏ پاشید، امّا شیرینى این سفر روحانى بى ‏ نظیر، همه چیز را آسان مى ‏ کرد.

ظهر نزدیک شده بود و کم کم سرزمین جُحفه و سپس بیابان هاى خشک و سوزان « غدیر خم» از دور نمایان مى ‏ شد.

اینجا در حقیقت چهار راهى است که مردم سرزمین حجاز را از هم جدا مى ‏ کند.

راهى به سوى مدینه در شمال، و راهى به سوى عراق در شرق، و راهى به سوى غرب و سرزمین مصر و راهى به سوى سرزمین یمن در جنوب پیش مى‏ رود.

در همین جا باید آخرین خاطره و مهمترین فصل این سفر بزرگ انجام پذیرد، و مسلمانان با دریافت آخرین دستور، که در حقیقت نقطه پایانى در مأموریّت هاى موّفقیّت آمیز پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله بود، از هم جدا شوند.

روز پنج‏ شنبه، سال دهم هجرت بود، و درست هشت روز از عید قربان مى ‏ گذشت؛ ناگهان از سوى پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله دستور توقّف به همراهان داده شد؛ مسلمانان با صداى بلند، آنهایى را که در پیشاپیش قافله در حرکت بودند به بازگشت دعوت کردند، و مهلت دادند تا عقب افتادگان نیز برسند؛ خورشید از خطّ نصف النّهار گذشت؛ مؤذّن پیامبر صلى الله علیه و آله با صداى « اللَّه اکبر» مردم را به نماز ظهر دعوت کرد؛ مردم به سرعت آماده نماز مى ‏ شدند، امّا هوا به قدرى داغ و گرم بود که بعضى مجبور بودند، قسمتى از عباى خود را به زیر پا و طرف دیگر آن را به روى سر بیفکنند، در غیر این صورت ریگ هاى داغ بیابان و اشعّه آفتاب، پا و سر آنها را ناراحت مى ‏ کرد.

نه سایبانى در صحرا به چشم مى ‏ خورد و نه سبزه و گیاه و درختى! جز تعدادى درخت لخت و عریان بیابانى، که با گرما با سر سختى مبارزه مى ‏ کردند، چیزى دیده نمى ‏ شد.

جمعى به همین چند درخت پناه برده بودند؛ پارچه ‏ اى بر یکى از این درختان برهنه افکندند و سایبانى براى پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله ترتیب دادند، ولى بادهاى داغ به زیر این سایبان مى‏ خزید و گرماى سوزان آفتاب را در زیر آن پخش مى‏ کرد. نماز ظهر تمام شد.

مسلمانان تصمیم داشتند فوراً به خیمه‏ هاى کوچکى که با خود حمل مى‏ کردند پناهنده شوند، ولى پیامبر صلى الله علیه و آله به آنها اطّلاع داد که همه باید براى شنیدن یک پیام تازه الهى، که در ضمن خطبه مفصّلى بیان مى ‏ شد، خود را آماده کنند؛ کسانى که از پیامبر صلى الله علیه و آله فاصله داشتند نمى ‏ توانستند قیافه ملکوتى او را در لابه‏ لاى جمعیّت مشاهده کنند، لذا منبرى از جهاز شتران ترتیب داده شد و پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله بر فراز آن قرار گرفت.

حضرت نخست حمد و سپاس پروردگار را به جا آورد و خود را به خدا سپرد، سپس مردم را مخاطب ساخت و چنین فرمود:

من به همین زودى دعوت خدا را اجابت کرده، از میان شما مى ‏ روم.

من مسؤولم، شما هم مسؤولید.

شما درباره من چگونه شهادت مى‏ دهید؟

مردم صدا بلند کردند و گفتند:

نَشْهَدُ أَنَّکَ قَدْ بَلَّغْتَ وَنَصَحْتَ وَجَهَدْتَ فَجَزاکَ اللَّهُ خَیراً؛

ما گواهى مى ‏ دهیم تو وظیفه رسالت را ابلاغ کردى و شرط خیر خواهى را انجام دادى و آخرین تلاش و کوشش را در راه هدایت ما نمودى، خداوند تو را جزاى خیر دهد.

سپس فرمود:

آیا شما گواهى به یگانگى خدا و رسالت من و حقّانیّت روز رستاخیز و بر انگیخته شدن مردگان در آن روز نمى‏ دهید؟ !

همه گفتند: آرى، گواهى مى ‏ دهیم.

فرمود:

خداوندا گواه باش! …

بار دیگر فرمود:

اى مردم! آیا صداى مرا مى ‏ شنوید؟ …

گفتند: آرى!

و به دنبال آن، سکوت سراسر بیابان را فرا گرفت و جز صداى زمزمه باد چیزى شنیده نمى ‏ شد.

پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود:

… اکنون بنگرید با این دو چیز گرانمایه و گرانقدر که در میان شما به یادگار مى ‏ گذارم چه خواهید کرد!

یکى از میان جمعیّت صدا زد: کدام دو چیز گرانمایه، یا رسول اللَّه؟ !

پیامبر صلى الله علیه و آله بلا فاصله فرمود:

اوّل « ثقل اکبر» کتاب خداست، که یک سوى آن به دست پروردگار و سوى دیگرش در دست شماست، دست از دامان آن بر ندارید تا گمراه نشوید، و امّا دومین یادگار گرانقدر من « خاندان منند» و خداوند لطیفِ خبیر به من خبر داده که این دو هرگز از هم جدا نشوند، تا در بهشت به من بپیوندند، از این دو پیشى نگیرید که هلاک مى ‏ شوید و عقب نیفتید که باز هلاک خواهید شد.

ناگهان مردم دیدند پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله به اطراف خود نگاه کرد، گویا کسى را جستجو مى ‏ کند و همین که چشمش به على علیه السلام افتاد، خم شد و دست او را گرفت و بلند کرد، آنچنان که سفیدى زیر بغل هر دو نمایان شد و همه مردم او را دیدند و شناختند که او همان سردار شکست ‏ ناپذیر ارتش اسلام است.

در اینجا صداى پیامبر صلى الله علیه و آله رساتر و بلندتر شد و فرمود:

أَیُّهَا النّاسُ مَنْ أَوْلَى النّاسِ بِالمُؤمِنینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ‏

چه کسى از همه مردم نسبت به مسلمانان از خود آنها سزاوارتر است؟ !

گفتند:

خدا و پیامبر صلى الله علیه و آله داناترند.

پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود:

خدا، مولا و رهبر من است، و من مولا و رهبر مؤمنانم و نسبت به آنها از خودشان سزاوارترم (و اراده من بر اراده آنها مقدّم) .

سپس فرمود:

فَمَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلاهُ‏

هر کس من مولا و رهبر او هستم، على، مولا و رهبر او است.

و این سخن را سه بار و به گفته بعضى از راویان حدیث، چهار بار تکرار کرد و به دنبال آن سر به سوى آسمان برداشت و عرض کرد:

اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَعادِ مَنْ عاداهُ وَأَحِبّ مَنْ أَحَبَّهُ وَابْغِضْ مَنْ أَبْغَضَهُ وَانْصُرْ مَنْ نَصَرَه وَاخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ وَأَدِرِ الْحَقَّ مَعَهُ حَیْثُ دارَ

خداوندا! دوستان او را دوست بدار و دشمنان او را دشمن بدار، محبوب بدار آن کسى که او را محبوب دارد، و مبغوض بدار آن کس که او را مبغوض دارد، یارانش را یارى کن، و آنها که یارى‏ اش را ترک کنند از یارى خویش محروم ساز و حق را همراه او بدار و او را از حق جدا مکن!

سپس فرمود:

أَلا فَلْیَبْلُغِ الشاهِدُ الْغائِبَ‏

آگاه باشید، همه حاضران وظیفه دارند این خبر را به غائبان برسانند!

خطبه پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله به پایان رسید، عرق از سر و روى پیامبر صلى الله علیه و آله و على علیه السلام و مردم فرو مى ‏ ریخت، و هنوز صفوف جمعیّت از هم متفرق نشده بود که امین وحى خدا نازل شد و این آیه را بر پیامبر صلى الله علیه و آله خواند:

الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُم نِعْمَتى…

امروز آئین شما را کامل و نعمت خود را بر شما تمام کردم!

پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود:

اللَّهُ أَکْبَرْ، اللَّهُ أَکْبَرُ عَلَى‏ اکْمالِ الدِّیْنِ وَاتْمامِ النِّعْمَة وَرِضَی الرَّبِّ بِرِسَالَتِی وَالْوِلایَةِ لِعَلیٍّ مِنْ بَعْدی‏

خداوند بزرگ است، همان خدائى که آیین خود را کامل و نعمت خود را بر ما تمام کرد، و از نبوّت و رسالت من و ولایت على پس از من راضى و خشنود گشت!

در این هنگام شور و غوغایى در میان مردم افتاد و على علیه السلام را به این موقعیّت تبریک گفتند و از افراد سرشناسى که به او تبریک گفتند، ابوبکر و عمر بودند، که این جمله را در حضور جمعیّت بر زبان جارى ساختند:

بَخّ بَخّ لَکَ یَا ابْنَ أَبی طالِبٍ أَصْبَحْتَ وَأَمْسَیْتَ مَوْلایَ وَ مَوْلا کُلِّ مُؤمِنٍ وَ مُؤمِنَةٍ

آفرین بر تو باد، آفرین بر تو باد، اى فرزند ابو طالب! تو مولا و رهبر من و تمام مردان و زنان با ایمان شدى!

در این هنگام ابن عبّاس گفت: « به خدا این پیمان در گردن همه خواهد ماند! »

و حسّان بن ثابت، شاعر معروف، از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله اجازه خواست که به این مناسبت اشعارى بسراید؛ سپس اشعار معروف خود را چنین آغاز کرد:

یُنادِیْهِمْ یَوْمَ الْغَدیرِ نَبیُّهُمْ‏ بِخُمٍّ وَاسْمِعْ بِالرَّسُولِ مُنادِیاً

فَقالَ فَمَنْ مَوْلاکُمُ وَ نَبیِّکُمْ؟ فَقالُوا وَلَمْ یَبْدُوا هُناکَ التَّعامِیا:

الهُکَ مَوْلانا وَانْتَ نَبِیُّنا وَلَمْ تَلْقِ مِنّا فى الْوَلایَةِ عاصِیاً

فَقالَ لَهُ قُمْ یا عَلَىٌّ فَانَّنى ‏ رَضیتُکَ مِنْ بَعْدى اماماً وَهادِیاً

فَمَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا وَلِیُّهُ ‏ فَکُونُوا لَهُ اتْباعَ صِدْقٍ مُوالِیا

هُناکَ دَعا اللّهُمَّ وَالِ وَلِیَّهُ ‏ وَکُنْ لِلَّذى عادا عَلِیّاً مُعادِیاً

یعنى:

پیامبرِ آنها در روز « غدیر» در سرزمین « خم» به آنها ندا داد، و چه ندا دهنده گرانقدرى!

فرمود: مولاى شما و پیامبر شما کیست؟ و آنها بدون چشم پوشى و اغماض صریحاً پاسخ گفتند:

خداى تو مولاى ماست و تو پیامبر مائى و ما از پذیرش ولایت تو سرپیچى نخواهیم کرد.

پیامبر صلى الله علیه و آله به على علیه السلام گفت: برخیز، زیرا من تو را بعد از خودم امام و رهبر انتخاب کردم» .

و سپس فرمود: هر کس من مولا و رهبر اویم، این مرد مولا و رهبر او است، پس شما همه از سر صدق و راستى از او پیروى کنید.

در این هنگام، پیامبر صلى الله علیه و آله عرض کرد: بار الها! دوست او را دوست بدار و دشمن او را دشمن بدار…

این، خلاصه ماجرای غدیر خم بود. (آیات ولایت در قرآن ص ۳۶ ؛ تفسیر نمونه، ج ۵ ص ۲۰ ؛ یکصد و هشتاد پرسش و پاسخ ص ۲۸۲)

جهت مطالعه بیشتر به کتاب بحارالانوار، جلد ۳۷ صفحه ۱۰۸ به بعد، باب ۵۲ اخبار الغدیر مراجعه شود.

محقّق بزرگ « علّامه امینى» در کتاب مهم « الغدیر» ، حدیث غدیر را از ۱۱۰ نفر از صحابه و یاران پیامبر صلى الله علیه و آله با اسناد و مدارک زنده و همچنین از ۸۴ نفر از تابعین‏ و ۳۶۰ دانشمند و مؤلّف معروف اسلامى نقل مى‏ کند.