به گزارش پايگاه خبري تحليلي «پارس»، رضا نساجي در صفحه اجتماعي خود نوشت: 

در این توئیت طنز «از وقتی جمشید هاشم پور مرزهای شرق کشور رو ول کرد وضعیت این شد، هر روز درگیری، شرارت، گروگانگیری» نکته‌ای جدی هست (در هر شوخی نکته جدی هست) که من خیلی خیلی جدی می‌گیرم. این توئیت تصویر ذهنی ما از مناطق مرزی شرق کشور را به چالش کشیده که تصویر برساخته فیلم‌ها و سریالهای ماست. تصویر فیلم‌های اکشن دهه شصت و هفتاد که قهرمان آن جمشید هاشم‌پور بود و با مشتی قاچاقچی در می‌افتاد. اما پرسش اینست آیا تصویر واقعی و تمام تصویر مناطق مرزی همین است؟

پاسخ من به استناد تجربه 5 سال زندگی در میان این مردم، "نه" است. اما پرسش مهمتر اینست که ما چه تعلق خاطری به آنها داریم که آنها به ما تعلق خاطر پیدا کنند؟ به عنوان مثال چه تصویری از آنها نشان دادیم که گویای تاریخ، فرهنگ و مناسبات اجتماعی آنها باشد؟

تا همین چند سال پیش که رضا امیرخانی «داستانِ سیستان» (1382) را نوشت، خیلی‌ها آنجا را نمی‌شناختند و هنوز هم خیلی‌ها دنبال نمی‌کنند. شاید پیشتر تنها مستند «هفت قصه از بلوچستان» مرتضی آوینی (1360) و فیلم «بدوک» مجید مجیدی (1370) را داشتیم و البته هنوز که هنوز است، دستمان خالی است.

انکار نمی‌کنم که در دوران دانشجویی، ما دانشجوهای غیربومی هم مناسبات چندانی با مردم محلی نداشتیم. از میان بیست هزار دانشجوی دانشگاه، بیشتر از نیمی غیربومی بودند و بسیاری نگرش بدی نسبت به منطقه و مردم آن داشتند که شاید بخش عمده‌ی آن، بازخورد سختی‌های زندگی دانشجویی بود. اما بعدها برای من همین پرسش‌ها جدی‌تر شد و نتیجه آن مطالعه دقیق‌تر روی تاریخ و فرهنگ منطقه.

با همین دغدغه‌ها، از چندی پیش به اتفاق یکی از دوستان طرحی پژوهشی برای فیلمنامه یک سریال تاریخی نوشتیم که فصل دوم آن در منطقه سیستان و بلوچستان و در فاصله سالهای 53-1300 می‌‌گذرد. برای آنها که شهر زاهدان را می‌شناسند، نام استاد «امیرتوکل کامبوزیا» (مترجم، نویسنده و از مبارزین ملی شدن نفت و انقلاب) نامی آشناست بخصوص به واسطه گلستانی که در دل کویر ایجاد کرده و مردم آن را «کلاته کامبوزیا» می‌خوانند. فیلمنامه‌ای که ما هنوز مشغول تحقیق درباره محتوای تاریخی و فرهنگی آن هستیم، داستان زندگی تبعیدی‌های دوران پهلوی در کنار مردم منطقه و انقلابیون سیستان و بلوچستان است با محوریت شخص کامبوزیا که از حضور وی در قیام کلنل تقی خان پسیان (فصل نخست فیلمنامه در خراسان) آغاز می‌شود و تا کشته شدن کامبوزیا به دست ساواک (1353 در زاهدان) ادامه می‌یابد.

اما ما از آن دسته آدمهایی نیستیم که صرفاً شعار انقلابی و عدالتخواهانه می‌دهند یا عمل انقلابی شان وابسته به شیر نفت و بودجه کیلویی است. از آنهایی هم نیستیم که فقط برای جلب رأی در انتخابات سراغ مردم بلوچ می‌روند! لذا تحقیقات ما روی تاریخ، مناسبات اجتماعی، موسیقی محلی و دیگر مولفه های فرهنگی منطقه خراسان شمالی، بلوچستان و سیستان مدتهاست که شروع شده و بدون توقع از نهادهای دولتی و حاکمیتی ادامه خواهد داشت، اما امیدواریم این فیلمنامه میان این همه سریال‌های ریز و درشتی که عمدتا به روایت زندگی مرکزنشینان می‌پردازد، راهی به رسانه‌ پیدا کند تا پس از تکمیل کار پژوهشی‌مان، کار را به دست یک فیلمنامه‌نویس حرفه‌ای بسپاریم و امیدوارتر باشیم که به انجام برسد.

کاری کوچک برای مردمی بزرگ که تنها زمانی به یاد شهر و دیارشان می‌افتیم که برادران خودمان در آنجا گرفتار شده باشند. انگار نه انگار که این گرفتارهای گاه به گاه ما، گرفتاری همیشگی این مردم است. بلوچ‌هایی که استعمار پرتغال را شکست دادند، همچنان‌که سیصد سال بعد استعمار بریتانیا را. و سیستانی‌هایی که رستم قهرمان افسانه هایشان است و یعقوب لیث جوانمرد عیار تاریخشان.

عکس: اولین ائمه جمعه تشیع و تسنن در راهپیمایی 22 بهمن در زاهدان- مرحوم مولوی عبدالعزیز در کنار آیت الله کفعمی (روحانیون برجسته اهل تسنن و تشیع زاهدان در دوران انقلاب)

shisoni